این چنوقت اینو به عینه دیدم:
«دشمن دانا بلندت میکند
بر زمینت میزند نادان دوست!»
یعنی چی که همه الان مشهدن
بعد من نشستم واسه امتحان دفاعی میخونم اه.
هدایت شده از گندمـ
قصه ها افسانه میشن
افسانه ها از یاد ها میرن
اونا فکر میکنن اگه بهم بی محلی کنن بهشون جذب میشم و میرم دنبالشون؟
اونا نمیدونن اگه بهم بی محلی کنن قیدشونو میزنم!
دوتا راه دارم
1.مثل اونا باشم و همیشه در عذاب
2.خودم باشم و بازم در عذاب
پس در این حال من خودم بودن رو انتخاب میکنم.
سگ تو این هوا زنده نمیمونه بعد ما رو مجبور میکنن بزنیم بیرون اه.
تمام تلاشم بر اینه که برم یجایی که ادما نباشن اما نمیدونم چرا هرجا فرار میکنم تعداد ادما بیشتر میشه!