دوچرخه ی پسر همسایمون که قبل از ما ازون ساختمون رفته بودن هنوز بسته شده بود به همون جای همیشگی
و زنگ زده بود
حس کردم منم باهاش زنگ زدم
خیلی ابهت داشت دوچرخش
برامون بزرگ بود
بعد دنده ای بود
اونموقعععععع
اصلا خیلی گانگ بود...
دیدن زنگ زدنش درد داشت برام
نیامدم که بخواهم کنار من باشی
میان این همه بیگانه یار من باشی
دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست
مباد آن که شما غمگسار من باشی
تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی
مخواه روی زمین بر مدار من باشی
من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر
خطاست این که تو در اختیار من باشی
ولی نه! من که در اینجا دچار پاییزم
چگونه از تو نخواهم بهار من باشی
تو می توانی از آن چشم های خورشیدی
دریچه ای به شب سرد و تار من باشی
همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را
صدا کنم که مگر اعتبار من باشی
~ناصر،فیض~
می خواهمت،می دانی اما باورت نیست
فکری به جز نامهربانی در سرت نیست
دیگر شدی هرچند ، اما من همانم
آری همان شوری که دیگر در سرت نیست
من دوستت دارم تمام حرفم این است
حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست
من آسمانی بی کران،روحی بلندم
باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست
ای کاش از آغاز با من گفته بودی
وقتی توان آمدن تا آخرت نیست
~ناصر،فیض~
هدایت شده از ستارهایدرپیساقیوکهکشانش؛!
برای بدست اوردنم کافیه شاعر باشی، خودم دستمو به دستت میدم.
آسایش دو گیتى تفسیر این دو حرف است
تفسیر حرف اول، تفسیر حرف دوم
پ.ن: از اشعار فاخر اشتراکی حافظ و ناصر فیض
تیرى که زدى بر دلم از غمزه خطا رفت
اما به کس از شرم نگفتم که کجا رفت
مال ناصره به من ربطی نداره🤚✋
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش
گفت:دنیاشده از مشکل پر،این هم روش!
~ناصرجون~