ای اجل !
چند روزی دور مارا خط بکش
وعدهی ما " روزعاشورا " کنار " قتلگاه "(:
یه استادی بود
خیلی حق میگفت:
«به حرف آنهایـی که میگویند
دل باید پاک باشد ، فریب مـخور!
دلِ پاک ، عمـلِ پاک میسازد!»
کاش میشد این حرفشو تو سطح شهر رو بیلبوردا با آب طلا نوشت...
دلم را سـپردم به بنگاه دنیا
و هِی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز،
برای دلم مشتری آمد و رفت
و هِی این و آن،
سرسری آمد و رفت
ولی هیچکـس، واقـعاً،
اتاقِ دلم را تماشا نکرد!
دلم قـفل بود
کسی قفلِ قلب مرا وا نکرد...
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟!
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:
چـرا نـور ایـنجـا کم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصّه و ماتم است!
و رفتند و بعدش،
دلم ماند بیمشتری...
و مـن تـازه آنوقـت گفتـم:
خدایا، تو قلب مرا میخری؟!
و فردای آن روز،
خدا آمد و توی قلبم نشـست
و در را به روی همه
پـشـت خـود بـسـت!
و من روی آن در نوشتم:
بـبـخـشــیـد! دیـگـر،
برای شما جا نداریم!
از این پس به جز او،
کـسی را نـداریم...