میدونید بدرتر از خود امتحان نهایی چیه؟
اینکه توی برهه ی جون کندن براش سرمابخوری.
حجم سختی زندگی رو اونجایی فهمیدم که
به خودم اومدم دیدم از اسکرین، اسکرین گرفتم.
ولی من هنوز باورم نمیشه انقدر بزرگ شدیم که دوستام برا عروسیاشون دعوتم میکنن.
پریروز کوله ی کلاس اولمو توی یکی از چمدونای مامانم پیداکردم
زمان داره منو میترسونه.
مامانم میگه بچه که بودم هرموقع حوصلم سرمیرفت به عنوان تفریح مینشستم درس میخوندم
تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که احتمالا اون دخترمامانم مرده بوده بعد بابام برا اینکه دل مامانم نشکنه منو از توی خیابون اورده و به مامانم گفته که دخترشم
وگرنه اینهمه تفاوت بین من و اون دختری که مامانم تعریف میکنه ممکن نیست.
شاید یه روزی اگر خدا بخواد به اون مستغرق قبلی برگردم و همسایه بگیرم و فعالیت های خوب خوب بکنم
شاید اگر خدا بخواد...
کاش هنوز دغدغم این بود که وقتی سک سکمو باز میکنم اون خودکار توش طرح خوشگل داشته باشه و کتاب داستانش خوب باشه و سی دیش عموهای فیتیله ای پخش کنه🥲