هرچی فکر میکنم میبینم فقط دوتا شهر خوب هست که میشه اونجا از فامیلا دور بود
یکی تبریز یکیم مشهد
ازونجایی که ترکی بلد نیستم احتمال زنده موندن توی تبریز ۲۰ درصده
پس میشه دعا کنید بریم مشهد؟؟؟؟؟
تروخدا دعا کنید...
من سه سال پیش:
مامان مهمون دعوت کن حوصلمون سر رفته
من الان:
مامان به مهمونا بگو نیان
اینطوری دلم میخواد فرار کنم
میدونستید جهنم چهارشنبه ساخته شده؟؟؟
براهمینه که هرکاریم بکنیم چهارشنبه هامون جهنمی تموم میشن...
امروز حتی بد و دیوانه هم بد بود🚶♀
برای مهمونی نرفتن کلی بهونه بلدم اما برای اینکه مهمون نیاد خونمون دستم خالیه
البته نمیدونم روش سرفه جلوی مهمون چقد تاثیر داره
اخه مشکل اینجاست سرفمم نمیاد... 🚶♀
شاید به روش برگ پتوس پناه ببرم
بهش فکر میکنم حتما...
نیاز به یه خواهر/برادر بزگترتر دارم که وقتی مهمان میاد پشتش قایم بشم
کاش حداقل یه خری تو زندگیم بود که درچنین مواقعی بش پیام بدم بگم حالم بذه و مهمون قراره بیاد
بعد نیم ساعت مامانش زنگ بزنه به مامانم بگه اون خره تصادف کرده
مامانمم بگه که خب الان میایم
من بش بگم نیاد بمونه پیش مهمونا بعد خودم برم
ببینم خره سالمه و همش یه سناریو بوده که منو ازون مخمصه نجات بده...
بعلهح دوستان بنده تا اطلاع ثانویه جامعه ی واقعی گریز هستم...
مهمونا قراره بیان و از ۱:۴۵ زمانم فقط ۳۰ دیقه مونده
و من همش داشتم این پیامارو تایپ میکردم و کارای مزخرف دیگه میکردم
و اتاقم همچنان ریخت و پاشه...
سکیدو من واقعا به اون پتوسی که مامانت برام گذاشته کنار نیاز دارم
اخه این پتوسه کلا ستا برگ بیشتر نداره نمیتونم یکیرو بکنم برا خلاصی از شر مهمونا ಥ_ಥ
وقتی میشنوم قراره یساعت دیگه مهمان بیاد و من نه حال روانی خوبی دارم نه اتاقم مرتبه نه وضع جسمیم اوکیه
و حس نقاشی کشیدن دارم و با اومدن مهمونا نمیتونم حسمو عملی کنم
تازه مامانمم به خاطر واکنشم به اومدن مهمون ازم ناراحته و هی نصیحتم میکنه:
تنها راه ممکن اینه که جلوی مهمونا ادای افسرده هارو دربیارم