نیاز به یه خواهر/برادر بزگترتر دارم که وقتی مهمان میاد پشتش قایم بشم
کاش حداقل یه خری تو زندگیم بود که درچنین مواقعی بش پیام بدم بگم حالم بذه و مهمون قراره بیاد
بعد نیم ساعت مامانش زنگ بزنه به مامانم بگه اون خره تصادف کرده
مامانمم بگه که خب الان میایم
من بش بگم نیاد بمونه پیش مهمونا بعد خودم برم
ببینم خره سالمه و همش یه سناریو بوده که منو ازون مخمصه نجات بده...
بعلهح دوستان بنده تا اطلاع ثانویه جامعه ی واقعی گریز هستم...
مهمونا قراره بیان و از ۱:۴۵ زمانم فقط ۳۰ دیقه مونده
و من همش داشتم این پیامارو تایپ میکردم و کارای مزخرف دیگه میکردم
و اتاقم همچنان ریخت و پاشه...
سکیدو من واقعا به اون پتوسی که مامانت برام گذاشته کنار نیاز دارم
اخه این پتوسه کلا ستا برگ بیشتر نداره نمیتونم یکیرو بکنم برا خلاصی از شر مهمونا ಥ_ಥ
وقتی میشنوم قراره یساعت دیگه مهمان بیاد و من نه حال روانی خوبی دارم نه اتاقم مرتبه نه وضع جسمیم اوکیه
و حس نقاشی کشیدن دارم و با اومدن مهمونا نمیتونم حسمو عملی کنم
تازه مامانمم به خاطر واکنشم به اومدن مهمون ازم ناراحته و هی نصیحتم میکنه:
تنها راه ممکن اینه که جلوی مهمونا ادای افسرده هارو دربیارم
الان براخودم فال حافظ گرفتم که مهمون میخواد بیاد باید چیکار کنم؟
این دراومده:
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقاتچن ریزد
من و ساقی بدو تازیم و بنیادش براندازیم
الام متوجهم که غم میشه مهمونا
عاشق منم عشق نقاشی
ولی نمیفهمم حافظ و ساقی زندگیم کین که بنیاد غمموبراندازن...
_مهمونا یه ساعت دیگه میان
+وای مامان نه بشون بگو الان شرایطشو نداری. خب بهشون بگو کلاس داری
_نمیتونم زشته بعد از ۶ ماه میخوان بیان
(با حالت درموندگی)+خب ماماان یعنی چی
_برو چیزاتو جمع کن
+اوف باشه
میرم تو اتاقم
چشمم به ال استارای گوشه اتاق میوفته
*بهت گفت چیزاتو جمع کنی؟ پس جمع میکنی... 😈
رفتم و از تو کمد مام فیت مشکیمو دراوردم و پوشیدم
خیلی اروم رفتم اتاق مامان و بابام و پیرهن مشکیه بابامو برداشتم
یه تاپ پوشیدم و پیرهنو پوشیدم روش
موهامو بافتم و شال زدم سرم
کوله مشکیمو برداشتم
چیزای ضروریمو چپوندم توشو پنجره رو باز کردم و رفتم تو تراس و از توی تراس پریدم روی دیوار حیاط که فاصله ی زیادی باهاش نداشتم
از روی دیوار رفتم و پریدم تو کوچه
زود میرم سمت خیابون اصلی و با اولین تاکسی گم میشم خونه سکیدو اینا
و حالا من ازاد و شادم...
البته تا قبل از ساعت ۱۰_۱۱ که برمیگردم خونه چون بابام خیلی عصبیه😂😂😂
درهرصورت این نقشه ایه که اگه یذره دل و جرعتم بیشتر بود عملیش میکردم...
بعد چیزه
اون * ذهن مریضم بود شناختیدش؟؟؟
ستارهایدرپیساقیوکهکشانش؛!
نیاز به یه خواهر/برادر بزگترتر دارم که وقتی مهمان میاد پشتش قایم بشم
امروز من همون خواهر بزرگتر بودم که داداشم پشتش قایم میشد