ستارهایدرپیساقیوکهکشانش؛!
همکلاسیام بعد از سه سال تازه فهمیدم من چه بار سنگینی رو با نماینده کلاسشون بودن تحمل میکردم... سساا
بعد اینطوری بود که مثلا هفتم من و سکیدو از پنجره ی کلاس رفتیم اونور(کلاس ما بالا بود)
بعد معاون دقیق نفهمید کیا بودن(هرچند که یه بنده خدایی تو پنجره بود و لو رفت(ولی اسی(معاونمون)نفهمید چون منصور(یکی دیگه از معاونامون) بهشون نگفت کی رو توی پنجره دیده بود)
بعد
معاون منو صدا کرد
بعد ازم پرسید خبر دارم که کیا اینکارو انجام دادن؟
اون رو من به عنوان نماینده ی کلاس حساب میکرد
به عنوان اون دختر اروم و منظبتی که سرش تو درس و مشقشه
ولی
من جزو اون دو نفر بودم...
یعنی باید اسم خودمم میدادم... 😂
نمیدونم از داستانا و افسانه هایی که براتون تعریف میکنم خوشتون میاد یا نه...
#ناشناسیجات
_ مایل به حمایت از یه کانال؟ @khorramdokht 🌿
+ بلی
بچه ها
حواستون هست که ناشناسو عوض کردم؟
اگه حرفی چیزی دارید اینور بزنیدااااا
https://abzarek.ir/service-p/msg/695077
ستارهایدرپیساقیوکهکشانش؛!
نمیدونم از داستانا و افسانه هایی که براتون تعریف میکنم خوشتون میاد یا نه...
خیلی خوبن لطفا ادامه بده ممنون
خب خب خب
یه #افسانه درمورد آماریلیس هست که اینطوری میگه:
آماریلیس دوشیزهای خجالتی و ترسو توی یونان باستان بود که عاشق *آلتئو*، چوپانی به قدرت هرکول و زیبایی آپولو میشه؛ ولی میگه دختری رو قبول میکنه که گل بینظیری رو بهش هدیه بده (تاحالا دیده بودین مردا هم ازین شرط اینکه لوس بزارن؟ :////) آماریلیس وقتی که از رسیدن بهش ناامید میشه، قلبشو با یه پیکان طلایی سوراخ میکنه(چقدر دیوانه) و هرروز تو مسیر کلبهی آلتئو قطرههای خون میریزه. روز 30م، گلای قرمزی اونجا رشد میکنن. آلتئو شیفته اون میشه و قلب آماریلیسم شفا پیدا میکنه
خب دیگه بقیشم خودتون چیز کنید دیگه
که این دوتا بهم میرسن و این حرفا...