اچ زیاد زر میزنی
الان خاله مستغرق خستست و اعصاب نداره
وادارم نکن به کارای بد و خشونت بار
دبستان که بودم خونمون در امتداد مدرسمون بود
بعد ولی باید از خیابون اصلی میگذشتم که خیلی شلوغ بود
بعد یادمه قشنگ
یدفعه بارون زد
بعد من کلی ذوق کرده بودم چون پیاده میرفتم خونمون
و رفتم و رفتم
1سوم راهو رفتم
یهو دیدم مامانم با ماشین اومده دنبالم
اون بدترین ضدحال عمرم بود...