میخوام فریاد بزنم و به روستاییا بگم
که به شهر نیان
هیچ چیز جالبی اینجا نیست :)))
اگه کسی واقعا میخواست بدونه من چی دوست دارم
میتونست به پیامای اینجا توجه کنه
اینجا پر از عشق من به چیزای مختلفه...
#نیمهگمشدهعزیز
یروزی میرسه
که بیخیال این زندگی لعنتی مطابق با نظم نوین جهانی میشم
و با کلی بوم و رنگ
و گیتار
با یه ون کاروانی
پامیشم و ازینجا میرم
میرم سمت روستاهای دور و بر همدان
و یه زندگی جدید شروع میکنم
یه زندگی پر از نقاشی و موسیقی
من میرم تا بتونم توی نقاشیام زندگی کنم...
... من میرم
و توی اون روستای برگزیده یه خونه میسازم
یه خونه ی چوبی؟
این دقیقا چیزیه که میخوام
و شروع به نقاشی کردن میکنم
گاهی گیتار میزنم
و گاهی
شاید با چوب ها شروع به انجام دادن یه کارایی کردم
شاید بعدا مجسمه سازی با گل اضافه شد
و همزمان
یه مزرعه؟ یا یه باغ
این چیزیه که نیاز دارم
این چیزیه که روحم نیاز داره
به دور از این ماشین های مزخرفِ از پیش برنامه ریزی شده
به دور از استرس درس و امتحان و اینده
و بدور از هرمدل شلوغی شهر...
... با چاشنی گاهی سفر با بوم هام به جاهای مختلف ایران...
... یا شاید به قول آرمان روزبه توی قهوه سر آقای نویسنده
با کمی چاشنی عشق... :))))
ولی اخر بازی
بعد از تموم شدن
جالب اینجا بودن
که ما شاد بودیم
و اینگیلیسیا ناراحت😂
سر هر کدوم از خطا ها اینطوری بودم که: دمت گرم داداش
کاش محکم تر میزدی🤦♀
هرچند که بعد به این فکر میکردم که نباید خطا کنن
چون بهرحال جلوه ی کشورمون باید حفظ بشه...
ولی
وجدانا
بنظرتون دروازه بانه مشکوک نبود؟
لعنتی چوب خشک میزاشتن جاش بهتر عمل میکرد
وسط بازی صد و هشتاد وا میکنه برامون
همش داشت درجا میزد
اصلا حتی سمت توپم نمیرفتتتتتتت