هدایت شده از دُردِ دَرد . . .
شفق شبیه دل لالههای پرپر شد
نگاهِ سرخِ خیابان غمِ مکرر شد
نشسته بود در اندیشهی بهار شدن
گُلی که سهم زمستانِ داغپرور شد
چقدر مادر دلخسته از نفس افتاد
چقدر کودک بیبالوپر کبوتر شد
سکوت شهر پر از روضهی غریبان است
و خنجری که هماغوش بغض حنجر شد
"چه جورها که کشیدند بلبلان از دی"
چقدر دست تبر قاتل صنوبر شد
برای رونق آبادیات وطنجانم
چقدر قامت نخل جوان که بی سر شد
چقدر بر تن سبزت ردای سرخ کنم؟!
کفن بیار برای گلی که پرپر شد . . .
#فاطمه_مظفری
۳۰ بهمن ۱۴۰۴
@dorde_dard
اللهُمَّ اکْشِفْ هَذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ وَ عَجِّلْ لَنَا ظُهُورَهُ إِنَّهُمْ یَرَوْنَهُ بَعِیدا وَ نَرَاهُ قَرِیبا بِرَحْمَتِکَ یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ
خدایا این اندوه را از این امت به حضور آن حضرت برطرف کن، و در ظهورش براى ما شتاب فرما، که دیگران ظهورش را دور مىبینند، و ما نزدیک مىبینیم، به مهربانىات اى مهربان ترین مهربانان..
اللهم عجل لولیک الفرج..
خبر رسید و پراکنده شد غمی که نگو
رسید از در و دیوار ماتمی که نگو
خبر که حامل غم بود و حاصل شب بود
شبی که آن همه تاریک و بی مخاطب بود
رسید گریه به داد خبرگزاری و بعد
به گوش شهر رسید آهِ زخم کاری و بعد
دو چشم شب زده ی از غم تو خیس شده
دو چشم زل زده بر دیدنت حریص شده
نوشته بود که کوهی بدون بال پرید
شبی به قدر هزاران هزار سال پرید
نوشت و پشت سرش قورت داد آهش را
چه حیف رفت و ندیدیم روی ماهش را
خبر به واسطه ی اشک ها مخابره شد
پرنده رفت و هزاران هزار خاطره شد
پرنده رفت و غمش شکل دیگری برگشت
درخت پر زد و جایش کبوتری برگشت
چطور سر کند این شهر آرزومندت
که التیام عجیبی است پشت لبخندت
به خنده ی تو! به صبر تو! بردباری تو!
که گوش شهر پراست از امیدواری تو
سه شب زمان زیادی است درد دوری تو
خدا نصیب کند کاش از صبوری تو
سه شب زمان زیادی است در تب و تابت
که خیره مانده جهانی به عکس در قابت
#مهدیه_اکبری
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است:
تردید اردیبهشت
عطر نان در بامداد
آغاز عشق
گیاهی بر سنگ
مادرانی برپا ایستاده بر ریسمان آوای نی
و خوف مهاجمان از یادها.
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است:
بانویی که چهل سالگیاش را در اوج شکوفایی پشت سر میگذارد
ابری به سان انبوهی از موجودات
هلهلههای یک خلق برای آنان که با لبخند به سوی مرگ پَر میکشند
و خوف خودکامگان از ترانهها.
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است
محمود درویش