خبر رسید و پراکنده شد غمی که نگو
رسید از در و دیوار ماتمی که نگو
خبر که حامل غم بود و حاصل شب بود
شبی که آن همه تاریک و بی مخاطب بود
رسید گریه به داد خبرگزاری و بعد
به گوش شهر رسید آهِ زخم کاری و بعد
دو چشم شب زده ی از غم تو خیس شده
دو چشم زل زده بر دیدنت حریص شده
نوشته بود که کوهی بدون بال پرید
شبی به قدر هزاران هزار سال پرید
نوشت و پشت سرش قورت داد آهش را
چه حیف رفت و ندیدیم روی ماهش را
خبر به واسطه ی اشک ها مخابره شد
پرنده رفت و هزاران هزار خاطره شد
پرنده رفت و غمش شکل دیگری برگشت
درخت پر زد و جایش کبوتری برگشت
چطور سر کند این شهر آرزومندت
که التیام عجیبی است پشت لبخندت
به خنده ی تو! به صبر تو! بردباری تو!
که گوش شهر پراست از امیدواری تو
سه شب زمان زیادی است درد دوری تو
خدا نصیب کند کاش از صبوری تو
سه شب زمان زیادی است در تب و تابت
که خیره مانده جهانی به عکس در قابت
#مهدیه_اکبری
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است:
تردید اردیبهشت
عطر نان در بامداد
آغاز عشق
گیاهی بر سنگ
مادرانی برپا ایستاده بر ریسمان آوای نی
و خوف مهاجمان از یادها.
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است:
بانویی که چهل سالگیاش را در اوج شکوفایی پشت سر میگذارد
ابری به سان انبوهی از موجودات
هلهلههای یک خلق برای آنان که با لبخند به سوی مرگ پَر میکشند
و خوف خودکامگان از ترانهها.
بر این سرزمین چیزی هست که شایستۀ زیستن است
محمود درویش
به دندان های ریخته ام فکر میکردم و حرفهای مادر که میگفت خواب دندان رد خور ندارد و مرگ حتمی است
تعبیر خوابم را به همه چیز و همه کس نسبت میدادم جز به آنکه باید
افتادن ۱۲ تا دندان با هم دلهره آور بود به مرگ های پیاپی ... به مرگ دسته جمعی.. به دلشوره ای طولانی تعبیرش میکردم از کجا میدانستم زندگی برایمان چه خوابی دیده است؟!
اما، جنگ چیزی فراتر از آنچه من خواب دیده بودم و تو میگفتی به سراغمان آمد انگار به عقب برگشته بودم و در جایی دور و خیلی قبل تر از دوست داشتن تو ساکن شده بودم فکر کن نقطه ای از دنیا پیدا شود که تو را ندیده باشد یا زمانی پیدا شود که تو را درک نکرده باشد جنگ ما را به عقب برده بود و من به نقطه ای کور در تاریکی مانند شده بودم که تو را نمیشناخت نقطه ای کور در تاریکی مطلق
آنقدر غریب و دور که دوست داشتنت از دستم بر نمی آمد
در آن جا، نه من منتظرت بودم، نه تو قرار بود برگردی
نه من دوستت داشتم، نه تو دلهره ی دیدنم را داشتی
نه من آرزوی برگشتنت را داشتم،نه تو دل آشوبه ی ندیدنم را
نه من موی بلندی برای بافتن داشتم و نه تو دست های مشتاقی برای تاب دادنش...
جنگ به ما جرات مردن داده بود
به من که راضی بودم به جای همه ی دوازده دندان افتاده ام بمیرم و یک مو از سر تو کم نشود
به من که دلشوره ای عمیق، زندگی ام را به اتاقی دیوانه تبدیل کرده بود که در آن مدام راه میرفتم و آیت الکرسی میخواندم و به دوست داشتنت لعن و نفرین میفرستادم
به من که گریه امانم را بریده بود و صدای اولین موشک به دور ترین جای عالم پرتم میکرد به نقطه ی کوری قبل از دوست داشتنت
#مهدیه_اکبری
فریاد مرا به بغض، تأویل نکن!
این خشم مرا به گریه تبدیل نکن!
از لحظه ی رفتنش زمان خوابیده است...
امسالِ مرا بیا و تحویل نکن!
#مهدیه_اکبری
در دلم بمب ساعتی افتاد
در سرم تا تو نیستی جنگ است
بین من تا رسیدنت انگار
بیشتر از هزار فرسنگ است
بیتو، اصلا بعید میدانم
زندگی باز روبراه شود
صلح قصد نیامدن دارد
بسکه جا پای مرگ پررنگ است
زندگی روی دیگری دارد
پیش از اینها گمان نمیکردم
که پر از ،دوست دارمت، نشوی
که چه اندازه عشق دلسنگ است
بمب می آید و صدای بمش
مینشید به دل تمام غمش
و صدای بم تو از گوشی
صلح آور ترین نماهنگ است
هر چه جز ،دوست دارمت، مکر است
هر چه جز عاشق توام حیله
هرچه جز این شنیده ای شک کن!
کار دشمن همیشه نیرنگ است
شاید این بار آخری باشد
که برای تو شعر میگویم
بمب ها عشق را نمیفهمند
چقدر نیستی دلم تنگ است
#مهدیه_اکبری