⛔️اتفاقی عجیب در بابل❗️
حضور یک زن به صورت زنده در بیلبورد تبلیغاتی یک سالن آرایش 😳😐
🔻یادتون میاد وقتی به مناسبت "روز مادر"، در بیلبورد تبلیغاتی میدان ولیعصر(عج) تصویر زیبای بالا نصب شد، اصلاحطلبان چه سر و صدایی به راه انداختن؟
اما حالا که به این واضحی به جایگاه زن در جامعه توهین شده سکوت کردن❗️
⛔️البته که نباید از کسانی که در پی اجرای سندکثیف۲۰۳۰ و از بین بردن نقش ارزشمند "مادر" در کشور هستند انتظاری داشت...
🔻و عجیب اینکه رابرت مرداک (صهيونيست كهنهكار كه در دنيا به "امپراطور رسانهاي يهود " اشتهار دارد) مالک فاکس نیوز و شبکه فارسی وان و صدها روزنامه و ایستگاه تلویزیونی دیگر گفته بود "هدف ما این است که تا ۲۰ سال آینده اسمی از مادر و خانواده در ایران دیده نشود."
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌐شاد ترین خبر .....
🔸به زودی انشاءالله
ــــــــــــــ
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
🔻 #فوری | سردار سلامی فرمانده کل سپاه شد
🔹حضرت آیت الله خامنهای فرمانده معظم کل قوا در حکمی با سپاس از خدمات با ارزش و ماندگار سردار سرلشکر جعفری در فرماندهی سپاه، سردار حسین سلامی را با اعطاء درجه سرلشکری به فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب کردند.
🔹رهبر انقلاب اسلامی همچنین در حکم جداگانهای سردار سرلشکر محمدعلی جعفری را به مسئولیت قرارگاه فرهنگی و اجتماعی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنافداه منصوب کردند.
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
✍متن احکام فرمانده معظم کل قوا به این شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
سردار سرلشکر پاسدار محمد علی جعفری
🔹نظر به تمایل جنابعالی به حضور در عرصه های فرهنگی و نقشآفرینی در جنگ نرم و با تقدیر از تلاشهای شایستهتان در دوران فرماندهی کل سپاه، شما را به مسئولیت قرارگاه فرهنگی و اجتماعی حضرت بقیة الله الاعظم ارواحنا فداه منصوب میکنم.
🔹بهرهگیری از ظرفیتهای گسترده و توانمندیهای ژرف در جامعه بویژه علماء دینی و نخبگان فرهنگی و جوانان جهادی و انقلابی برای گسترش و تبیین معارف انقلاب اسلامی بر پایه خطوط ترسیم شده در بیانیه گام دوم، با برنامهریزی عالمانه و مدبرانه و تعامل و همافزایی با مجموعههای فرهنگی سپاه و بسیج از جنابعالی انتظار میرود.
🔹توفیق شما را از خداوند متعال مسألت میکنم.
سید علی خامنهای
۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
بسم الله الرحمن الرحیم
سردار سرتیپ پاسدار حسین سلامی
🔸نظر به ابراز ضرورت جابجایی در فرماندهی سپاه از سوی سردار سرلشکر پاسدار محمدعلی جعفری و با سپاس از یک دهه خدمت باارزش و پرحجم و ماندگار معزیالیه، با توجه به شایستگیها و تجارب ارزنده جنابعالی در مدیریتهای کلان و مسئولیتهای گوناگون نهاد انقلابی و جهادی و مردمی سپاه، شما را با اعطای درجه سرلشکری به فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب میکنم.
🔸انتظار دارد ارتقاء توانمندیهای همه جانبه و آمادگی در همه بخشها و نیز تقویت گوهر درونی سپاه یعنی تقوا و بصیرت و همچنین گسترش مدیریتهای برخوردار از بنیهی معنوی و تواناییهای کارشناسی و اعتلاء فرهنگی که در مدیریت سردار جعفری بدان پرداخته شده است، با ابتکارات جنابعالی افزایش یابد و سپاه در حرکت خود به سوی تکامل گامهای بلند بردارد.
🔸توفیقات شما و همکارانتان را از خداوند متعال مسألت میکنم.
سید علی خامنهای
۱ اردیبهشت ۱۳۹۸
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 رصد و پايش هوايي مناطق سيلزده با بكارگيري پهپادهاي شاهد١٢٩ نيروي هوافضاي سپاه
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
زنگ زدم .سمیه در رو باز کرد کیفمو انداختم توی بغلش و با بی حوصلگی گفتم :
یالله یا لله خودمو جمع وجور کردم مهدی :خانم کاری نداری من یاسر وبرسونم خونشون سمیه:چرا چرا سر راه یک کیلو سیب زمینی با پنج تا نون بگیر مهدی :به روی چشم 👀آبجی شما کاری ندارین ؟ زینب:نه منم دارم میرم مهدی یه نگاه با عصبانیت کردو گفت برو تو خواهر جان یک ساعت دیگه میام خودم می رسونمت زینب:نه ماشین آوردم مهدی:ع اشکالی نداره برو تو یک ساعت دیگه میام باهم بریم خونه بابا زینب:باشه انگار فهمیده بودن من خجالت😓 کشیدم مهدی وآقا یاسر کنار در واستاده بودن همینکه خواستم برم تو خونه👤 آقا یاسر با صدای ضعیفی گفت: خانم محمدی عکسا رو آماده کردم یه تعدادشون و چاپ کردم با خودم آوردم اگه صلاح می دونید یه نگاه بهشو ن بندازین مهدی :موضوع چیه؟ زینب:چی زود عکسا رو آماده کردین خدمتتون عرض کردم که دانشگاه بیارید ببینم مسائل مربوط به امور دانشگاه فقط باید اونجا حل بشه نه تو منزل مهدی :عکسای چی؟ زینب:هیچی داداش جان امروز تو مراسم تدفین شهدا ایشون خبر نگار مراسم بودن یه سری عکس گرفتن برا مجله دانشجویی دانشگاه بهشون صبح گفتم عکسا رو دانشگاه بیارن آقا یاسر :ببخشید فقط محض اینکه کارا سریعتر انجام بشه فقط همین زینب :ایرادی نداره فردا ساعت هشت🕗 اتاق بسیج دانشجویی خواهران باشید آقا یاسر :بله حتما مهدی :خوب مارفتیم دیگه خدافظ زهرا که کت مهدی رو چسبیده بود هی می گفت بابا بابا برام مداد انگی بخری ها یادت نیه مهدی: باشه باشه کچلم کردی مهدی وآقا یاسر رفتن منم رفتم اتاق بچه ها و به طه وزهرا گفتم نیاین تو اتاق ها سرم در د میگیره میخوام یه کم بخوابم زود بیدار میشم و باهاتون بازی می کنم.
در اتاق و بستم و دراز کشیدم رو تخت طه . غلت زدم و سرم و توی بالش فرو کردم تا صدای ترکیدن بغضی که داشت خفم می کرد ، صدای هق هق درماندگیم بیرون نره . مدام فکر سپیده وبیماریش ،مثل مار ی قلبمو 💔نیش می زد ، تق تق . زینب بیام تو؟ زینب: سمیه تنهام بذار سمیه :یه لحظه بذار بیام تو زینب: لجم گرفت،سمیه چه شبی رو برا شوخی انتخاب کرده بود ،عصبانی گفتم : بفرمائید .
سمیه:الهی بمیرم چقد گریه😭 کردی چی شده؟ ! زینب:سپیده بود تو بهزیستی می گفتم خیلی شبیه منه سرطان داره سمیه :چی سرطان ؟ از کجا فهمیدی؟ جریانو براش تعریف کردم سمیه هم بامن اشک😭😭 می ریخت — یه صدای خش خشی از پشت در اتاق اومد سمیه:یه لحظه صبر كن ! سميه در اتاق وباز كرد طه وزهرا كه انگار به در چسبیده بودن تا حرفای مارو بفهمن افتادن وسط اتاق زهرا : مامان مامان تصیر من نبود طه گفت بیایم پست در —طه زد به کله زهرا و گفت:تقصیر من بودیاتو که گفتی بریم ببینیم عمه چی میگه سمیه گوش هردوشونو گرفت و گفت مهدی که اومدصدات میزنم بیای شام برم فعلا حساب این دوتا ورو جک رو برسم میام پیشت زینب: از دست شماها طه: عمه عمه نجاتمون بده زینب :سمیه بهشون کاری نداشته باش —سمیه وبچه ها از اتاق رفتن بیرون پرده اتاق و دادم بالا و ستاره ها 🌠 🌠 رو می دیدم که خوابم برد با صدای قریچ در از خواب بیدار شدم سمیه جان بزار بخوابم شام نمیخوام سمیه: وقت نماز صبحه پاشو نماز زینب:مگه ساعت چنده؟ سمیه:۵🕔صبح دروباز کردم چرا الان بیدارم میکنی مگه قرار نبود مهدی سمیه:چرا مهدی که اومد چند بار اومدم پیت خیلی صدات زدم متوجه نشدی گفتم استراحت کنی شاید بهتر باشه زینب:آره خیلی دیشب خسته بودم نماز صبحو که خوندم قرآن و برداشتم تا بازش کردم چشمم به این آیه خورد «الَّذِینَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِکْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ، همان کسانى که ایمان آوردهاند و دلهایشان به یاد خدا آرام میگیرد، آگاه باش که با یاد خدا دلها آرامش مىیابد» خدای من عجب آرامشی بهم دادی بهترین چیزی که میتونست بهم آرامش بده همین آیه بود انگار مثل آبی بود که روی آتیش می ریختن سرد شدم قلبم ❤آروم شد دیگه از اون زینب مضطرب ووحشت زده از آینده سپیده خبری نبود سمیه اومد داخل اتاق سمیه: قبول باشه زینب قبول حق عقشم ❤😊 سمیه :عو چی انرژی ! زینب:بعله دیگه قرآن و جانماز و گذاشتم رو تاقچه آماده شدم زودتر برم دانشگاه اتاق بسیج نامرتبه دیروز فرصت نکردیم تمیزش کنیم سمیه:میخوای مهدی رو باهات بفرستم ؟ زینب: نه بابا خودم می رم کاری نداری؟ سمیه:یه چیزی بخور بعد برو دیشبم شام نخوردی زینب:نه از بوفه دانشگاه یه چیزی می گیرم و می خورم مهدیم که خوابه از جانب من ازش خدافظی کن سمیه:باشه تو برو ساعت🕢 رسیدم دانشگاه دوییدم تا قبل از اینکه آقای حسینی بیاد اتاق مرتب شده باشه رسیدم در اتاق تا کلید رو انداختم سلام خانم محمدی زینب: هی 😲ترسیدم شما الان ؟ آقا یاسر : خودتون گفتید ساعت ۸ بیام
خوب بفرمائید تو فقط چشماتونو ببندید دیروز بچه ها خسته بودن فرصت نشد دیگه اینجا رو مرتب کنیم آقا یاسر: نه خیلی هم خوبه نشان از پر تکاپو و پر تلاش بودن شماست 😊 صدای غر غر سمانه از توی سالن اومد این دختره یه روزم مارو راحت نمی ذاره عروس بشه از دستش راحت شیم 😡 اومد تو اتاق سمانه: ع ع سلام آقا ❗ سلام خانم محمدی آقا یاسر سر به زیر وچشم پایین سلام خواهر
زینب: سلام چشم غره ای👀 به سمانه رفتم که اتاق ومرتب کن زینب: خوب آقای حسینی بفرمائید ببینم چی تو چنتتون دارید آقا یاسر: این عکسای خانمای معترض اینم متنی که بخوایم زیرشون بنویسیم زینب: شکر خدا🙏 علی رغم تلاشهای فراوان ضد انقلاب، امروز شاهدیم که با حضور شهدا در دانشگاهها آرامش، عقلانیت و معنویت خاصی حاکم شده و این بهانه گیریها و شبهاتی که عدهای مطرح میکردند، پوچی و بیاساس بودنش بر همگان اثبات شده