🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
حاج خانم: غصه نخور دخترم چشم به هم بزنی دوستت خوب میشه و تو هم موهات بلند میشه
سمانه رو رسوندم و رفتم خونه —محترم خانم همسایمون تو حیاط داشتن صحبت میکردن محترم خانم هم چشمش به من افتاد گفت: خسته نباشی دخترم چقدر دیگه مونده تموم کنی زینب:سلام چیز دیگه ای نمونده مامان:برو دخترم زیر گازو کم کن که غذا نسوزه — فهمیدم که دنبال نخود سیاه فرستادنم زینب:چشم مامان
زیر گازو کم کردم
—مامان اومد تو آشپزخانه زینب:مامان جونم حالا حالا ها فکر خواستگارو از ذهنتون بیارین بیرون
مامان:براچی پسرش مهندس برق،ماشین 🚘وخونه هم داره، نمازاشم که مسجد میخونه
—دیگه هیچ عیبی نداره که بخوای بهانه بیاری
—یه آب قند درست کردم گذاشتم رومیز —مامان جون بشینین باهاتون حرف دارم
مامان:نگفته خوندم چی میخوای بگی میخوای بگی موقع امتحانامه ذهنم مشغول میشه
—بهونتم دیگه قبول نیست میدونم دخترم امتحاناتو تازه دادی پس هییچی دیگه نگو
زینب:چادرمو در آوردم میخواستم کم کم مامان آماده بشه گفتم : اگه یه روز ی من سرطان بگیرم
مامان :عه چرت وپرت نگووو
زینب: مثال زدم
مامان:صدسال نمیخوام از این مثالا بزن
—خدایا چی جوری بهش بگم که موهامو از ته زدم
محسن از راه اومد سلاااام مامان وآبجیه گلم
زینب:سلاااام گمپ گلپ
محسن: ع این چیه بالا سرت؟
زینب:چی؟
محسن:زیر مقنعت سفیده
زینب:وای لو رفتم _استکان چای🍺که دستم بودو از قصد انداختم زمین
—مامان فدا سرت دفع بلا بود
—زینب:الان جارو میکنم
مامان:نه مادر جان تو برو چادر مقنعتو دربیار بیا که شام آمدست پدرت امشب نمیاد عمل داره
—خوشحال شدم یه چشمک به محسن زدم که یعنی بیا تو اتاق
محسن با استکان چای که دستش بود اومد تو اتاق پشت در ونگاه کردم که مامان نباشه
محسن:بفرما چای 🍺
زینب:خیلی ممنون یه چیزی میخوام بهت بگم خواهشاخنک بازی ودادوقار راه نندازی
محسن:چیه؟
مقنعمو در آوردم تا کله ی کچلمو محسن دید قند تو گلوش گیر کردو چای از دهنش ریخت
چند تا زدم به پشتش تا آروم بشه
محسن:چی کار کردی دختر —این چه وضعیه برا خودت درست کردی
زینب:هیس! آرومتر !مامان نفهمه
محسن:یعنی چی نفهمه_ آخرش که چی؟
اصلا براچی اینجوری کردی دیوونه؟
زینب:خیل خوب آروم باش _
باید این کار انجام می شد دست رو دلم💔 نذار که خونه
_فقط میخوام کمکم کنی که یه جوری به مامان سرمو نشون بدم
محسن:تا ندونم برا چی اینجوری کردی هیچ کاری برات نمی کنم
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
ختم صلوات امروز به نیت : 🌷شهید مدافع وطن #محسن_دایی_زاده 🍃 ولادت: ۶ مهر ۶۶ 🍂 شهادت: ۶ اردیبهشت ۱۳۹۶
عاشقان چون عهد با جانان كنند
جان شيرين بر سر پيمان كنند
تا به صدق آرند سوي دوست رو
رشته الفت برند از غير او
شسته دست از جان به دريا دل زنند
سينه بر درياي بي ساحل زنند
همچو قطره تا در او فاني شوند
موج خيزي ژرف و توفاني شوند
نقد جان بر كف سوي ميدان روند
زير تيغ عشق دست افشان روند
***
#شهید
#مدافع_وطن
#شهید_محسن_دایی_زاده
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
اختصاصی_عکسنوشته_سیاسی