«سردار فدوی» جانشین فرمانده سپاه:
🔸دشمنان در غزه ضعف و استیصال خود را داد زدند و از سازمان ملل خواستار آتش بس شدند.
🔸خیل پیروزیهای که در این ۴۰ سال توسط رزمندگان اسلام در برابر دشمنان به دست آمد، ادامه دارد.
🔸عنایت خداوند قدرتی را به وجود آورد و دشمنان این قدرت را به عینه لمس کردهاند و به همین خاطر است که بعد از گذشت سی سال دشمنان جرئت شلیک حتی یک گلوله به سمت کشور نکردهاند.
🔸شهیدان در این ۴۰ سال نشان دادند که تا پای جان پای انقلاب ایستادهاند و ان شاء الله تا تحویل انقلاب به صاحب اصلی آن این روال برقرار است.
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
#رصد
آيت الله رئيسي رييس قوه قضاييه ؛ از همهء كسانی كه برعليه قوه قضاييه سابقا حرف يا رفتاری داشته اند و عليه ايشان شكايتی كرده ايم و يا برايشان كيفرخواستی صادر شده است اعلام گذشت ميكنيم.
#رفتار_علوی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
زوج توریستی اومدن ایران!
نوشته ما احترام زیادی برای افرادی که #روزه میگیرن قائلیم ووقتی میخوایم چیزی بخوریم مواظب هستیم که جلوی چشم روزهدارهها نباشه
امامورد داریم وسط خیابون آب معدنی روجلو مردم سرمیکشه ومیخواد بگه روزه نمیگیرم!
این همه عجله برای اثبات بیشعوری برای چیه؟
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
سیگارآمریکایی معاف از تحریم!
🔹درحالی که ایالات متحده آمریکا سنگینترین تحریمها را علیه ایران اعمال کرده است، سیگارهای انگلیسی و آمریکایی بدون هیچ دغدغهای در ایران تولید و توزیع میشود.
#آمریکا
#تحریم
#واردات_سیگار
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
اینیستاگرام ما👇
https://www.instagram.com/axneveshtesiyasi
توییتر ما👇
https://twitter.com/axneveshtesiyas?s=09
اختصاصی_عکسنوشته_سیاسی
5.72M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به مناسبت سالروز آزادسازی خرمشهر منتشر شد:
تصاویر کمتر دیده شده از شهید احمد کاظمی، محسن رضایی و شهید صیاد شیرازی در بحبوحه عملیات الی بیتالمقدس
#سوم_خرداد
#خرمشهر
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
پنج روز دیگه عید میشد آمدو رفت های مشڪوک سمیه و مهدی خیلی توجه منو جلب ڪرده بود توحیاط نشسته بودم
بیشتر از سر وصدای توپ بازی بی موقع
محسن برادرم ڪه مثه خروس بی محل توی حیاط سرو صدا راه انداخته بود
حرصم گرفته بود
صورتم داغ شده بود😡هم از خجالت وهم از عصبانیت
هزار جور فڪر وسؤال یڪدفعه به مغزم هجوم آورد
یعنی از همون روز اول تو فڪرش خیالاتی برام داشته
هی سمانه میگفت این سیریشه من به حرفش نڪردم
توی این فڪرها بودم ڪه با صدای چشم حتما؛من امشب به حاج آقا می گم وخداحافظی مهدی به خودم اومدم.
میخواستم بپرم بیرون و به مامان اعتراضم رو بگم ولی روم نمی شد
میدونستم در اون صورت خانم جون
میگه (دختر ڪه این قدر پررو نمیشه تو باید الان هزار رنگ بشی...)
صدای پای خانم جون ڪه آهسته آهسته روی ڪاشی ها ڪشیده می شد و این ڪه می گفت:(مادر؛حالا یا نصیب ویا قسمت؛تا خدا چی بخواد)
دوباره به خودم اومدمو فوری سرمو زیر انداختم ڪه یعنی دارم خیاطی میڪنم.
خانم جون گفت :ننه جانماز منو ندیدی؟
میدونستم ڪه میخواد سر از احوال من دربیاره؛ چون جانماز خانم جون همیشه روی تاقچه اتاق محسن بود
گفتم:(نه خانم جون) و چون سنگینی نگاه👀 دقیق خانم جون رو حس می ڪردم برای فرار از اون فوری گفتم:
میخواین جانمازتون رو بیارم؟!
خانم جون:آره ننه پیر شی ایشالله.
جانمازو ڪه پهن ڪردم ؛خانم جون گفت:
دستت درد نڪنه؛ایشالله سفیدبخت بشی مادر.☺ حالا پاشو برو وضو تو بگیر
نماز اول وقت با نماز مؤمن ها می ره بالا
منم گفتم:بله می دونم از وقت ڪه بگذره بر می گرده و می خوره توی سر آدم
رفتم تو اتاقم ونمازمو ڪه خوندم
روسریمو از سرم در آوردم ؛می خواستم ببینم؛موهام چقدر دراومده
ای بابا هم یه ذره هم در نیومده دلمون خوش شه😔
اونقدر غرق قیافه خودم شده بودم ڪه نفهمیدم محسن ڪی وارد اتاق شده بود
وداشت نگام می ڪرد
وقتی گفت:(زینب داری چی ڪار می ڪنی؟!) مثه ڪسی ڪه موقع دزدی مچشو گرفته باشند پریدم هوا😱
دستپاچه وهول گفتم : چته چی بی هوا میای تواتاق در چرا نزدی؟!
محسن خندید 😃وگفت:(اگه بیڪاری یک ڪمی آب بریز تو هاون؛ بڪوب.)
مامان اومد تو اتاق و گفت:دخترم حالا مو یڪخورده بلندتر ؛یڪخورده ڪوتاهتر ؛عمر آدم نیست ڪه دیگه بر نگرده! نترس ؛بلند میشه مثه روز اولش
همون موقع صدای بسته شدن در حیاط اومد و صدای بابا ڪه مثه همیشه تا وارد خونه میشد ؛همون پشت در ؛مامان وصدا می زد ڪه:حاج خانم ڪجایی؟!
مامان:بیا برا پدرت یه چایی بریز
می دونستم چی نقشه ای دارن
گفتم شما بفرمائین منم الان میام
از پشت پنجره اتاق دیدم ڪه خانم جون در مورد خواستگاری با بابا دارن صحبت میڪنن
خانم جون:سعید آقا امروز دم غروب مهدی اومده بود اینجا
بابا:خیره ایشالله ولی همیشه مهدی اینجاست
—خانم جون: خیر ڪه هست ؛آخه این دفعه آمدنش با همیشه فرق داشت
چشمت روشن .آمده بود برا دوست صمیمیش خواستگاری زینب.
ضربان قلبم💓💓چند برابر شد و از ناراحتی نا خود آگاه لبمو گاز گرفتم.
بابا: الان خواستگاری نع بذارید موهای زینب دربیاد بعدا
#ابریشم_سرخ
#داستان_واقعی
#قسمت_24
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
┅─═ঊঈ🌸🎀🌸ঊঈ═─┅