فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
صحبتهای کمتر شنیده شده استاد حسن عباسی از پادگان بزرگی به اسم اسرائیل
در سرزمینهای اشغالی قدس، شهروند غیرنظامی مفهومی ندارد!
همه زنها و مردها در دبیرستان 300 ساعت آموزش نظامی میگذرانند؛ علاوه بر 3 سال سربازی اجباری از 18 تا 55 سالگی افسر احتیاط هستند و سالی دوماه در رسته خود خدمت میکنند...
#حسن_عباسی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
ارباب_انکار
جناب روحانی امروز چنان برچسب آمریکایی به منتقدانش می زند که دور نیست فردا روزی هم به منتقدانش بگه شما رفتید #برجام رو با آمریکا بستید! و در ادامه مدعی بشه که: اگه من مانع نمی شدم و ایستادگی نمی کردم #cft رو هم می بستید! و مملکت رو به باد می دادید؟
پینوشت:
شک نکنید آن جمله هایی هم که گفته مگه دیوونه اند که با آمریکا مذاکره کنند رو برای یه همچین روزایی ثبت کرده
#روحانی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
اختصاصی_عکسنوشته_سیاسی
May 11
May 11
﷽
#داستان_مذهبی
#رمان_مجنون_من_کجایی؟
══🍃💚🍃══════
#قسمت_هفتم
راوی👈زینب
زینب: وای خاک توسرم
سید یه کاری کن بدبخت شدم
باز این بچه حالش بد شد🤒🤕
سیدجواد: هیس هیچی نیست
فقط فشارش افتاده 😑
میرم یه آب معدنی با چهار تا قند میگیرم براش آب قند درست کنیم
تا جواد بره برگرده من به خدا🍃✨ رسیدم
رقیه رو گرفتم تو بغلم سرش از روی چادر بوسیدم😘
جواد رسید آب قند به رقیه دادیم
خداشکر حالش زود خوب شد
-رقیه خانم پاشو خواهر
ببین پرواز حسین داداش نشسته🛬
پاشو عزیزم😍
~~~~~~~~~~
راوی👈رقیه
به هزار و یک زحمت از جا پاشدم
زینب دستمو تو دستش گرفت
حسین بالای پله برقی ظاهر شد😍
دستم و گذاشتم روی شیشه
حسین بالاخره به جمع ما پیوست
قبل از اینکه به آغوش مادر پناه ببره
آغوشش باز کرد برای من😍
حسین: بیا فدات بشم❤️
با دو به آغوشش پناه بردم
-کجا بودی داداش😭
حسین: فدات بشم
حسین من و از آغوش در آورد و دستمو گرفت
با بقیه روبوسی کرد 😘
به سمت ماشین حرکت کردیم
مادر پیش آقا جواد جلو نشست
من و زینب و حسینم پشت
سرم و گذاشتم رو شونهاش
تا قزوین راحت خوابیدم😴😴
رسیدیم
حسین: رقیه جان آجی پاشو
اروم چشامو باز کردم حس خوبی داشتم😍 بعد از چهل و پنج روز طعم یه خواب شیرین رو چشیده بودم زل زدم تو چشمای حسین داداش😐
-داداش خیلی خوشحالم، پیشمی
حسین: منم عزیز دلم😊
برو استراحت
الان رفقای من میان اونجا
شما برو بالا عصر باهم میریم پیش بابا🌷
-چشم..
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍ بانو............ش
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
﷽
#داستان_مذهبی
#رمان_مجنون_من_کجایی؟
══🍃💚🍃══════
#قسمت_هشتم
راوی👈حسین
زینب و فرستادم بالا استراحت کنه
خیلی ضعیف شده
امیدوارم با ورودش به تیم مصاحبه شهدا🌷 کمی قوی بشه
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ در بلند شد
در و باز کردم با چهرههای شاد بچهها روبرو شدم 😁
دوست صمیمیم سیدمجتبی اول از همه وارد شد و درهمون حال گفت
رسیدن بخیر مدافع✋
-ممنونم داداش
بیاید تو
سیدمجتبی: راستی حسین حاج آقا کریمی زنگ زد بهم📱
گفت پنجشنبه بریم معراج
-إه پس توام تو اون جلسه هستی⁉️
سیدمجتبی: آره
محمد: داداش تعریف کن سوریه چه خبر
-الحمدالله امنه
انشاءالله بزودی شر داعش از جهان اسلام کم بشه
با بچهها از پایگاه، بسیج و هئیت حرف زدیم🍃
سیدمجتبی:حسین جان داداش ما بریم دیگه توام خستهای
فعلا یاعلی✋
-یاعلی
سیدمجتبی یاالله
ما بریم
بچهها رو تا دم در بدرقه کردم
فکرم شدیدا درگیر حرف سیدمجتبی شد
یعنی حاجی چه فکری تو سرشه 😏😏😏
تو همین فکرا بودم ک صدای زنگ🛎 بلند شد
برای احتیاط گفتم کیه⁉️
صدای زنونه: بازکنید
در و باز کردم حسناخانم از دوستای رقیه بود
سریع سرم زیر انداختم: بفرمایید داخل
حسنا خانم ممنون
به سمت اتاق آبجی رقیه حرکت میکنم
در بازمیکنم میبینم معصومانه خوابیده 😴
چقدر ضعیف شده 😔😔
امیدوارم راه حلی که برنامه ریزی کردم
قویش کنه
به سمت تختش میرم 🛌
-رقیه جان
خواهر گلم
پاشو عزیزم
پاشو بریم مزارشهدا 🌷
رقیه با صدای خواب آلود:😑😑😑 چشم
-پس تا تو حاضر بشی
من یه زنگ به یکی از دوستام بزنم
رقیه :چشم
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍ بانو.....ش
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از 🇮🇷قرآن روزی یک صفحه🇵🇸
4_5834549227203593064.mp3
357K