May 11
May 11
﷽
#داستان_مذهبی
#رمان_مجنون_من_کجایی؟
══🍃💚🍃══════
#قسمت_هفتم
راوی👈زینب
زینب: وای خاک توسرم
سید یه کاری کن بدبخت شدم
باز این بچه حالش بد شد🤒🤕
سیدجواد: هیس هیچی نیست
فقط فشارش افتاده 😑
میرم یه آب معدنی با چهار تا قند میگیرم براش آب قند درست کنیم
تا جواد بره برگرده من به خدا🍃✨ رسیدم
رقیه رو گرفتم تو بغلم سرش از روی چادر بوسیدم😘
جواد رسید آب قند به رقیه دادیم
خداشکر حالش زود خوب شد
-رقیه خانم پاشو خواهر
ببین پرواز حسین داداش نشسته🛬
پاشو عزیزم😍
~~~~~~~~~~
راوی👈رقیه
به هزار و یک زحمت از جا پاشدم
زینب دستمو تو دستش گرفت
حسین بالای پله برقی ظاهر شد😍
دستم و گذاشتم روی شیشه
حسین بالاخره به جمع ما پیوست
قبل از اینکه به آغوش مادر پناه ببره
آغوشش باز کرد برای من😍
حسین: بیا فدات بشم❤️
با دو به آغوشش پناه بردم
-کجا بودی داداش😭
حسین: فدات بشم
حسین من و از آغوش در آورد و دستمو گرفت
با بقیه روبوسی کرد 😘
به سمت ماشین حرکت کردیم
مادر پیش آقا جواد جلو نشست
من و زینب و حسینم پشت
سرم و گذاشتم رو شونهاش
تا قزوین راحت خوابیدم😴😴
رسیدیم
حسین: رقیه جان آجی پاشو
اروم چشامو باز کردم حس خوبی داشتم😍 بعد از چهل و پنج روز طعم یه خواب شیرین رو چشیده بودم زل زدم تو چشمای حسین داداش😐
-داداش خیلی خوشحالم، پیشمی
حسین: منم عزیز دلم😊
برو استراحت
الان رفقای من میان اونجا
شما برو بالا عصر باهم میریم پیش بابا🌷
-چشم..
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍ بانو............ش
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
﷽
#داستان_مذهبی
#رمان_مجنون_من_کجایی؟
══🍃💚🍃══════
#قسمت_هشتم
راوی👈حسین
زینب و فرستادم بالا استراحت کنه
خیلی ضعیف شده
امیدوارم با ورودش به تیم مصاحبه شهدا🌷 کمی قوی بشه
تو همین فکرا بودم که صدای زنگ در بلند شد
در و باز کردم با چهرههای شاد بچهها روبرو شدم 😁
دوست صمیمیم سیدمجتبی اول از همه وارد شد و درهمون حال گفت
رسیدن بخیر مدافع✋
-ممنونم داداش
بیاید تو
سیدمجتبی: راستی حسین حاج آقا کریمی زنگ زد بهم📱
گفت پنجشنبه بریم معراج
-إه پس توام تو اون جلسه هستی⁉️
سیدمجتبی: آره
محمد: داداش تعریف کن سوریه چه خبر
-الحمدالله امنه
انشاءالله بزودی شر داعش از جهان اسلام کم بشه
با بچهها از پایگاه، بسیج و هئیت حرف زدیم🍃
سیدمجتبی:حسین جان داداش ما بریم دیگه توام خستهای
فعلا یاعلی✋
-یاعلی
سیدمجتبی یاالله
ما بریم
بچهها رو تا دم در بدرقه کردم
فکرم شدیدا درگیر حرف سیدمجتبی شد
یعنی حاجی چه فکری تو سرشه 😏😏😏
تو همین فکرا بودم ک صدای زنگ🛎 بلند شد
برای احتیاط گفتم کیه⁉️
صدای زنونه: بازکنید
در و باز کردم حسناخانم از دوستای رقیه بود
سریع سرم زیر انداختم: بفرمایید داخل
حسنا خانم ممنون
به سمت اتاق آبجی رقیه حرکت میکنم
در بازمیکنم میبینم معصومانه خوابیده 😴
چقدر ضعیف شده 😔😔
امیدوارم راه حلی که برنامه ریزی کردم
قویش کنه
به سمت تختش میرم 🛌
-رقیه جان
خواهر گلم
پاشو عزیزم
پاشو بریم مزارشهدا 🌷
رقیه با صدای خواب آلود:😑😑😑 چشم
-پس تا تو حاضر بشی
من یه زنگ به یکی از دوستام بزنم
رقیه :چشم
📝 #ادامـــــهدارد ...
#نویسنـــــده⇩↯⇩
✍ بانو.....ش
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از 🇮🇷قرآن روزی یک صفحه🇵🇸
4_5834549227203593064.mp3
357K
هدایت شده از عکسنوشته فرهنگ و حجاب
امام صادق علیه السلام :
خداوند از بندگان عملی را نمی پذیرد , مگر به معرفت و شناخت ما
بر اساس این روایت همه اعمال انسان در ظرف معرفت و آگاهی او نسبت به امام زمان علیه السلام ارزش می یابد.
#سلام_امام_مهربانم
🌸 @AXNEVESHTEHEJAB