eitaa logo
🇮🇷 عکس‌نوشتہ‌سیاسی 🇮🇷
6.3هزار دنبال‌کننده
41.9هزار عکس
12هزار ویدیو
345 فایل
عکسنوشته‌شهدا @AXNEVESHTESHOHADA عکسنوشته‌‌ فرهنگ و حجاب @AXNEVESHTEHEJAB 💡پاسخگویی به شبهات @n_bande @hg1413 @sjd_k1401 📨 ارتباط با ما @KavoshGar12
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 این براندازا از بس زنهاشون در حال میکاپن، که به قیافه بدون آرایش میگن قیافه شکنجه شده 😂
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
ترجمه صفحه ۲۰۸
❣ همیشه تو را👤 کنارخود کم داریم تر از بارش شبنم داریم بیا که تا نفس تازه کنیم هر روز به تو♥️ نیاز مبرم داریم 🌸🍃 🍃🌹🍃🌹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
ختم صلوات امروز به نیت 🌺 سهم هر بزرگوار 5صلوات 🌺 🌷 @AXNEVESHTESHOHADA
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
🍃🌹نقطه صفر مرزی ایران و پاکستان بودند داشتند جیره های غذایی می بردند برای پاسگاه های بعدی.هنگام برگشت اشرار برایشان کمین می کنند.در ان زمان دیگر نمی توانستند دور بزنند و اشرار شروع به تیراندازی می کنند.اولین تیر به راننده می خورد و هنگامی شهید پایمرد بلند می شوند تا اسلحه را بردارند دومین تیر به شهید پایمرد برخورد می کند و چندتا تیرهم شلیک می کند و چون گلوله دو زمانه بوده در سینه این بزرگوار منفجر می شود و به درجه رفیع شهادت نائل می گردد.
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
🍃🌹خاطرات لباس کار کشاورزی‌اش را عوض کرد و روی زین نشست. دویدم و فرمان موتور را گرفتم: - تو تازه از سرِ زمین اومدی، پیاده شو من می‌رم. هندل موتور را زد. چشم‌هایش از خستگی قرمز شده بود. خواستم به سمت خانه بروم و تا محسن از چنگم درنرفته آماده شوم و برگردم اما او گفت: - پیرمرد همسایه از من خواست که براش بخرم. خودمم می‌رم. گاز موتور را گرفت و از جا کنده شد. همان طور که مبهوت آن همه جوانمردی‌اش ایستاده بودم با خودم گفتم: - کاش یه نونوایی توی روستامون بود که محسن با این همه خستگی مجبور نمی‌شد هر دفعه برای نون خریدن بره اون روستا 2 ساعت یازده یک خانمی آمد در خانه‌مان و در زد: - کیه؟ - سلام ببخشید منزل شهید پایمرد اینجاست - بله ... بفرمایید آمد داخل. زن باوقار و جاافتاده‌ای بود. چند قوطی کمپوت هم با خودش آورده بود. هر چقدر به ذهنم فشار آوردم نشناختم اش. نمی‌دانستم از کجا فهمیده بود که مادرم مریض است و کم خون. مقداری که گذشت خودش ماجرا را تعریف کرد: «من مادر شهیدام. اهل «گالیکش» هستم. دیشب پسرم آمد به خوابم. محسن شما هم همراهش بود. محسن از من خواست که به شما سر بزنم و بیایم عیادتتان. نمی دونید چقدر گشتم تا خونه شما رو پیدا کردم. کمپوت‌ها رو هم محسن گفت بخرم!». اشک در چشمانمان حلقه زد. وقتی محسن بود خیلی هوای مادر را داشت. سال‌ها قبل به خاطر بیماری پدر، مادرم مجبور شد کار کند. گندم پاک می‌کرد. زمین کشاورزی مردم را سم پاشی می‌کرد. حتی گاهی اوقات می‌رفت برای شستن رخت‌های مردم. محسن با این که بچه سال بود ابراز ناراحتی می‌کرد و مرتب می‌گفت: - مادر من کار می‌کنم تا تو مجبور نباشی اینجوری به زحمت بیفتی و خسته بشی ... با یادآوری این خاطرات بغض مادر ترکید ...
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا