eitaa logo
_ عدم .
261 دنبال‌کننده
653 عکس
369 ویدیو
4 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ به جز صوت ها الباقی یه صلوات بفرست حلالت باشه باباجان . https://eitaa.com/Absence_110
مشاهده در ایتا
دانلود
_ عدم .
هه .
اینکه بعد ی عمر قانع کردن خودم با اینکه حتما پل ارتباطی باهام و کامل از دست داده واسه همین دیگه ازش خبری نیست و الان میبینم امید واهی بوده ینی.. .
ینی ممنون ک هنوز مثل گرامافون قدیمی گوشه خونه از خاطرات قدیم میخونی .
" هشدار هشدار " رفتن سراغ دفترچه های خاطرات خاک خورده‌ی گوشه قفسه و تکونکدشون و در نتیجه بلند شدن گرد و خاک ممکنه ب اشک های بی دلیل ؛ لبخند های بی معنا ؛ سکوت های محزون و شک ب تمام رابطه های کنونی ، منتج بشه .
برای جلوگیری از ابتلا ب این امراض سریعا و بدون دخالت مستقیم دست های کنجکاو و چشم های آماده کندو کاو دور انداخته شود ‌.
خدایا برایمان بخواه که بشود، برسد، بیاید درست شود، خوب شود خوبِ خوب…
چشماش...
یك لحظه نخور حسرت آن‌را که نداری . . راضی به همین چند قلم ِ مال خودت باش ؛
دنبال کسی باش ، که دنبال تو باشد . . اینگونه اگر نیست ، به دنبال خودت باش !
+
صدسال اگر زنده بمانی ، گذرانی ؛ پس شاکر هر لحظه و هر سال خودت باش :))
_ عدم .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد . خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم : « طفلک احمد آقا ، حتما بعد رفتن بلور‌ خانم ؛ خیلی دلتنگش میشه‌ . . » عزیز اشک گونه‌هاش رو پاک کرد و رو به من گفت : « آره عزیز شاید ؛ ولی خوب شد که مُرد ! » تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و بگم چرا ؟ گفت : « منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم‌ . سال آخر دبیرستان ، بلور دلش پیش محسن ؛ پسر رحمان چلویی گیر کرد . برق چشمای بلور موقع دیدن محسن رو هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم . لیلی و مجنونی بودن برای خودشون . ماجرای عاشقی‌شون توی کل محل پیچید ؛ محسن اومد خواستگاری بلور ولی اقاش رضایت نداد ! اون موقع مثل الان نبود که مادر ؛ دختر و پسر برای خودشون تصمیم می‌گیرن . حالا بماند که اسم هوس‌هاشون رو هم می‌ذارن عشق ! بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد ؛ و مجبورش کرد زن احمد‌ آقا بشه ! جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت . تموم این سال‌هایی که کنار احمد‌ آقا زندگی می‌کرد ؛ داغ جداییش از محسن ؛ روی قلبش سنگینی می‌کرد . انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش ! » دیگه حرفی نزد . نگاهش رو دوخت به پرنده‌ی تنهایی که روی سیم نشسته بود . داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه می‌کردم ؛ که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار می‌کشید . عزیز پرسید : « محسن هنوزم نشسته توی کوچه ؟! » گفتم : « اره عزیز ؛ داره سیگار می‌کشه . . » بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛ خوب شد بلور خانم مُرد . . یه بار مُردن خیلی بهتر از هر روز مُردنه ! اونم مُردن برای معشوقی که سهم تو نشده : ) .