_ عدم .
هه .
اینکه بعد ی عمر قانع کردن خودم با اینکه حتما پل ارتباطی باهام و کامل از دست داده واسه همین دیگه ازش خبری نیست و الان میبینم امید واهی بوده ینی.. .
" هشدار هشدار "
رفتن سراغ دفترچه های خاطرات خاک خوردهی گوشه قفسه و تکونکدشون و در نتیجه بلند شدن گرد و خاک
ممکنه ب اشک های بی دلیل ؛
لبخند های بی معنا ؛
سکوت های محزون و
شک ب تمام رابطه های کنونی ،
منتج بشه .
برای جلوگیری از ابتلا ب این امراض
سریعا و بدون دخالت مستقیم دست های کنجکاو و چشم های آماده کندو کاو دور انداخته شود .
_ عدم .
[ یک عاشقانهی کوتاه ] داشتم برگه های دانشجوهامو تصحیح میکردم یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد .
خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم :
« طفلک احمد آقا ، حتما بعد رفتن بلور خانم ؛ خیلی دلتنگش میشه . . »
عزیز اشک گونههاش رو پاک کرد و رو به من گفت :
« آره عزیز شاید ؛ ولی خوب شد که مُرد ! »
تا خواستم از تعجب دهنم باز کنم و بگم چرا ؟
گفت : « منو بلور از بچگی با هم دوست بودیم .
سال آخر دبیرستان ، بلور دلش پیش محسن ؛ پسر رحمان چلویی گیر کرد .
برق چشمای بلور موقع دیدن محسن رو
هیچوقت فراموش نمیکنم .
لیلی و مجنونی بودن برای خودشون .
ماجرای عاشقیشون توی کل محل پیچید ؛
محسن اومد خواستگاری بلور
ولی اقاش رضایت نداد !
اون موقع مثل الان نبود که مادر ؛
دختر و پسر برای خودشون تصمیم میگیرن .
حالا بماند که اسم هوسهاشون رو هم میذارن عشق !
بابای بلور با ازدواجش مخالفت کرد ؛
و مجبورش کرد زن احمد آقا بشه !
جز من هیشکی از دل بلور خبر نداشت .
تموم این سالهایی که کنار احمد آقا زندگی میکرد ؛
داغ جداییش از محسن ؛
روی قلبش سنگینی میکرد .
انقدر سنگین که دیروز از پا انداختتش ! »
دیگه حرفی نزد . نگاهش رو دوخت
به پرندهی تنهایی که روی سیم نشسته بود .
داشتم از پنجره به پسر بلور خانم نگاه میکردم ؛
که نشسته بود زیر درخت انجیر و سیگار میکشید .
عزیز پرسید : « محسن هنوزم نشسته توی کوچه ؟! »
گفتم : « اره عزیز ؛ داره سیگار میکشه . . »
بیشتر که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که ؛
خوب شد بلور خانم مُرد . .
یه بار مُردن خیلی بهتر از هر روز مُردنه !
اونم مُردن برای معشوقی که سهم تو نشده : ) .