استادابتهاج- سماعِسوختن . .mp3
زمان:
حجم:
878K
- شبم از بیستارگی ، شبِ گور : ) ! .
هدایت شده از بَچِّههِیئَتي
توی زندگي ایدهآلم، ماهیانه سه بار چمدون میبندم، میرم نجف.
_ عدم .
توی زندگي ایدهآلم، ماهیانه سه بار چمدون میبندم، میرم نجف.
توی زندگی ایدهالم، مشهد زندگی میکنم و هر هفته میرم حرم:)
اگر دورم ز ِدیدارت دلیل ِبیوفایی نیست
وفا آن است که اسمت را درون ِسینهام دارم :) .
_ عدم .
[ یک عاشقانهی کوتاه ] دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد . خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم : « طفلک احمد آ
[ یک عاشقانهی کوتاه ]
من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛
تو کوچه باهم بازی میکردیم .
قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لیلی ؛
اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛
بازی کنه . همهی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف .
حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره .
هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛
بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛
میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛
بهم یه پرتقال داد سریع گفتم :
یادم تو را فراموش .
خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟
تو این بازی همیشه برندهای !
خندیدم و چیزی نگفتم .
یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم
بین ما بود . برعکس من ؛
محسن همیشه یادش میرفت !
کم کم گذشت شد چهارده سالم و
محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی
با اینکه من و محسن باهم رفت و امد
داشته باشیم مشکل داشت ؛
میگفت در و همسایه راجع بهمون
چی فکر میکنن !
محسن اصلا دوست نداشت ؛
همیشه میاومد کوچه پشتی مدرسه
منو ببینه .
میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم .
به چشمای درشت و مژههای بلندش
نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم :
محسن دیدی بزرگ شدیم ؟
دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟
محسن خندید و گفت :
مهم نباشه برات .
من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن !
لپام گل انداخت ؛
اینکه هر روز میاومد دنبالم ؛
و خیلی دوست داشتم حواسش
به همه چی جمع بود .
اواسط اردیبهشت ماه شد ؛
هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت .
نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم .
محسنم یه هفتهای میشد ندیده بودم ؛
نگرانیم بیشتر شد .
کل راه مدرسه تا خونه رو ؛
دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛
دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچهمون
رو به روی خونهی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه .
محسنم با سر و صورت کبود داشت
از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد .
خشکم زد گفتم :
محسن چیشده ؟
چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم .
چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛
نمیخوام بلایی سر تو بیاد .
همینطوری که اشکام میریخت گفتم :
کجای شهر میرین ؟
کلا از این شهر میریم !
شوک بدی بهم وارد شد .
دست کرد تو جیبش ؛
و یه گردنبند دراورد داد بهم .
بین بغض و اشک گفتم :
یادم تو را فراموش .
خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛
حالا برو از اینجا بابات نبینه .
چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛
چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه .
از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم .
انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛
که میاد دنبال من !
حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن
چه بلایی اومده ، چون منم ؛
کلی کتک خوردم و
تو خونه حبس شدم .
یادش بخیر خان جونم میگفت :
عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه .
به خودت میای میبینی ۷۰ سالته
ولی هنوز ؛ یادته اولین بار
در چه حد عاشق بودی !
راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد .
فقط میدونستم رفتن همدان : ) .
با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛
برم همدان پیداش کنم .
گذشت و گذشت ؛
ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب
برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم .
تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛
بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد .
درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . .
یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛
یه نسخه دستم رسید که
توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم .
با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛
جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛
برعکس من با لبخند گفت :
گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟
اینجا چیکار میکنی ؟
برگشتم محلم دیگه .
ازدواج کردی ؟
طلاق گرفتم .
خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم .
بعد اینکه کارم تموم شد
داروهاشو دادم بهش .
- خوشبختی ؟
تو سکوت نگاش کردم ؛
یدفعهای دست زد و ادامه داد :
دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛
یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم !
انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛
که بالاخره منو فراموش کردی .
بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت .
همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛
زیر لب گفتم :
اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛
فراموشت نکردم عشق بچگی .
دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛
این جهان که نشد ،
یه جهان دیگه میبینمت 💙 .
«همیشه آدم های تنوع طلب دست میگذارند روی آدم های وفادار… افسوس!»
- محمود دولتآبادی