eitaa logo
_ عدم .
262 دنبال‌کننده
653 عکس
369 ویدیو
4 فایل
حالی ب حالیم و عدم شاهدشه عدم:شاید نقطه آرمانیم:) چنگی ب دل زد همراهمون شو🫡 کپی؟ به جز صوت ها الباقی یه صلوات بفرست حلالت باشه باباجان . https://eitaa.com/Absence_110
مشاهده در ایتا
دانلود
عاقل آن است که این موقع شب خوابیده من دیوانه که خوابم به خیالت طی شد .
استادابتهاج- سماعِ‌سوختن . .mp3
زمان: حجم: 878K
- شبم از بی‌ستارگی ، شبِ گور : ) ! .
کاش هیچوقت جرئت نگاه کردن تو چشمات و پیدا نکرده بودم .
تاییدم گرفتیم نمیبری مارو؟ .
هدایت شده از ‌بَچِّه‌هِیئَتي
توی زندگي ایده‌آلم، ماهیانه سه بار چمدون می‌بندم، می‌رم نجف.
_ عدم .
توی زندگي ایده‌آلم، ماهیانه سه بار چمدون می‌بندم، می‌رم نجف.
توی زندگی ایده‌الم، مشهد زندگی میکنم و هر هفته میرم حرم:)
حس خوب ینی دیدن نتیجه کارت پف کرده هورا😂
اگر دورم ز ِدیدارت دلیل ِبی‌وفایی نیست وفا آن است که اسمت را درون ِسینه‌ام دارم :) .
معاشران گره از زلفِ یار باز کنید شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید .
_ عدم .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] دیروز ؛ زنِ احمد آقا مُرد . خیلی ناراحت بودم ؛ به عزیز گفتم : « طفلک احمد آ
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] من و پسر حاج احمد ، از وقتی یادمه ؛ تو کوچه باهم بازی میکردیم . قایم موشک ، گرگم به هوا ، حتی لی‌لی ؛ اخه جز من دوست نداشت با هیچکس دیگه ؛ بازی کنه . همه‌ی بچه های کوچه یه طرف ؛ ما دوتا یه طرف . حال هوای اون روزا ؛ هیچوقت از یادم نمیره . هوای گرم تابستون بعد اینکه کلی باهم ؛ بازی میکردیم میرفتیم دور حوض مینشستیم ؛ میوه میخوردیم . محسن از تو حوض ؛ بهم یه پرتقال داد سریع گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : چرا هیچوقت یادت نمیره ؟ تو این بازی همیشه برنده‌ای ! خندیدم و چیزی نگفتم . یادم تورا فراموش ؛ یه بازی مرسوم بین ما بود . برعکس من ؛ محسن همیشه یادش میرفت ! کم کم گذشت شد چهارده سالم و محسن شد ۱۷ سالش . مامانش خیلی با اینکه من و محسن باهم رفت و امد داشته باشیم مشکل داشت ؛ میگفت در و همسایه راجع بهمون چی فکر میکنن ! محسن اصلا دوست نداشت ؛ همیشه می‌اومد کوچه پشتی مدرسه منو ببینه . میدونستم کارم اشتباست ولی دیدن محسنو ؛ انگار ترجیح میدادم . به چشمای درشت و مژه‌های بلندش نگاه کردم با لبخند خجولی گفتم : محسن دیدی بزرگ شدیم ؟ دیدی دیگه نمیتونیم مثل قبل باشیم ؟ محسن خندید و گفت : مهم نباشه برات . من نمیزارم اینا مارو از هم جدا کنن ! لپام گل انداخت ؛ اینکه هر روز می‌اومد دنبالم ؛ و خیلی دوست داشتم حواسش به همه چی جمع بود ‌. اواسط اردیبهشت ماه شد ؛ هوا داشت کم کم رو به گرمی میرفت . نمیدونم چرا از صبحش دلشوره داشتم . محسنم یه هفته‌ای میشد ندیده بودم ؛ نگرانیم بیشتر شد . کل راه مدرسه تا خونه رو ؛ دوییدم وقتی رسیدم به کوچه مون ؛ دیدم یه ماشین بزرگ تو کوچه‌مون رو به روی خونه‌ی حاج احمد داره وسایلشونو بار میزنه . محسنم با سر و صورت کبود داشت از دور منو نگاه میکرد تلخندی زد . خشکم زد گفتم : محسن چیشده ؟ چیزی نیست دردونه داریم از اینجا میریم . چیزی نپرس سریع برو خونتون ؛ نمیخوام بلایی سر تو بیاد . همینطوری که اشکام میریخت گفتم : کجای شهر میرین ؟ کلا از این شهر میریم ! شوک بدی بهم وارد شد . دست کرد تو جیبش ؛ و یه گردنبند دراورد داد بهم . بین بغض و اشک گفتم : یادم تو را فراموش . خندید و گفت : باشه بازم برنده تویی ؛ حالا برو از اینجا بابات نبینه . چیزی نگفتم و بدون اینکه بپرسم ؛ چرا سر و صورتت کبوده رفتم خونه . از اینکه اون روز کلا برام جهنم شد نگم . انگار یکی از همسایه ها محسنو دیده ؛ که میاد دنبال من ! حدسش سخت نبود که ؛ سر محسن چه بلایی اومده ، چون منم ؛ کلی کتک خوردم و تو خونه حبس شدم . یادش بخیر خان جونم میگفت : عشق نووجونی هیچوقت فراموش نمیشه . به خودت میای میبینی ۷۰ سالته ولی هنوز ؛ یادته اولین بار در چه حد عاشق بودی ! راست میگفت . نشد با محسن حرف بزنم ؛ دیگه هیچوقتم ازش خبری نشد . فقط میدونستم رفتن همدان : ) . با خودم عهد بسته بودم درس بخونم ؛ برم همدان پیداش کنم . گذشت و گذشت ؛ ترم دوم دانشگاه یه خواستگار خوب برام اومد ، میدونستم حق انتخابی ندارم . تنها چیزی که خواستم ازش این بود که ؛ بزاره درسمو ادامه بدم ؛ اونم قبول کرد . درسمو تموم کردم و تو داروخونه ی محلمون ؛ کار میکردم . تنها چیزی که میتونستم داشته باشم همین کار بود . شوهرم مرد بدی نبود ؛ اما من . . یه روز که سخت مشغول کار بودم ؛ یه نسخه دستم رسید که توش قرصایی مثله : دپاکین تجویز شده بود با کنجکاوی برگشتم ؛ به صاحب نسخه نگاه کردم . با دیدن محسن ؛ چند دقیقه ساکت موندم . انگار که روح از بدنم ؛ جدا شده بود . اونم منو نگاه میکرد ؛ برعکس من با لبخند گفت : گفتم منتظرم بمون دیدی نتونستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ برگشتم محلم دیگه . ازدواج کردی ؟ طلاق گرفتم . خودمو مشغول اماده کردن نسخش نشون دادم ؛ نمیخواستم توی چشماش نگاه کنم . بعد اینکه کارم تموم شد داروهاشو دادم بهش . - خوشبختی ؟ تو سکوت نگاش کردم ؛ یدفعه‌ای دست زد و ادامه داد : دیدی باختی ؟ فراموش کردی بگی ؛ یادم تورا فراموش . ایندفعه من بردم ! انقدر گفتی یادم تو را فراموش ؛ که بالاخره منو فراموش کردی . بعدم داروهاشو حساب کرد و رفت . همونطوری که داشتم رفتنشو نگاه میکردم ؛ زیر لب گفتم : اره من باختم ایندفعه تو بردی ؛ فراموشت نکردم عشق بچگی . دیدارمون باشه واسه یه جای دیگه ؛ این جهان که نشد ، یه جهان دیگه می‌بینمت 💙 .
«همیشه آدم های تنوع طلب دست می‌گذارند روی آدم های وفادار… افسوس!» - محمود دولت‌آبادی