حس غربت این روز ها از نبودن های کم و بیشی که داشتیم نیست!
اما تو که خوب میدانی من چه زود بد میشوم .
هر جمله رو هم کامل توصیف و تبیین میکنن؛
سر در حلقوم چاه میبرد و میگریست ،
آن مدینه پلید ،
تلمیح داره اینجا .
همزادِ پنجرهام
و خیابانی که در حجامتِ سایههاست
دست در بلوغِ شب
سکوتش را بر سایهی پریشانِ ساعتها میریزد
قتلعامِ کدام مردمک است
که زخم به زخم نمک میریزد و
لبهایت حادثهساز میشود
من و این دیوارها راه میرویم
از افکارِ بیتفاوت حرام میشویم
در آغوشِ خجالتیِ یک عمر .