و امشب کمی میزانُ نامیزانم
کجایی که تا صبح برایت بگویم و مرا بشنوی، بفهمی و در آغوش گرفتار کنی .
دیدی انقدر هی رفتی یجا سر زدی سلام دادی منتظر بود نتیجه دلخواه و بگیری هی نشده و الان دیگه از خودت و طرف خجالت میکشی میگی اگه میخواست بشه شده بود !!
یه چند وقتی هست تو این حالتم .
_ عدم .
شنیدن صدات از کنج کافه شده بود روزمرگی ب باد رفت
میگن که :
از دل برود هر آنچه از دیده برفت
چندیست که از دیده برفتی اما
از دل که نرفت هیچ در جان منی .
قصه را طور دیگر نوشته بودم ،
نمیدانم چه شد که ته داستان من ماندمُ من و ، باز هم من .
اما خب بعضی وقتا که بیـ شُعو ریم گُل میکند و میخواهم بگویم حالا که چی بود بود نبود هم نبود!!
جای خالیت چنان بر صورتم میخورد که از مادر بابت زاییدنم گِله میکنم .
تو باش ، تو همیشه باش ؛ حتی اگر منی نبود .
تو باش… .