بابا غرور دخترت آخر شکسته شد
دستم به دست حرمله با خنده بسته شد
در مجلس یزید که پر ازدحام بود
عمه نبود کار رقیه تمام بود .
خدا برایتان نخواهد اشک مردی را ببینید
او خورد میشود و تکه هایش دست و دل شما را میخراشد .
هر چه گشتم جز رد پا و سایه محبت شما چیز دیگری در حیاتم ندیدم،
امید است مماتمان چنین باشد .