eitaa logo
یا صاحب الزمان ادرکنی ❤
6.9هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
10.7هزار ویدیو
29 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📝 « حسن ظن به خدا » 👤استاد رائفی_پور 👌بسیار اموزنده
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺امام كاظم عليه السلام فرمود: هر زنى كه به شوهرش قدرى آب آشاميدنى بدهد، پاداش آن از عبادت يك ساله بالاتر است. 📕وسائل الشيعه، جلد 20، صفحه 172 🎙استاد_عالی
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️فرزندان خود را اینگونه تربیت کنید..
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻هر چه که هست در همان ‌یک‌ ساعت باقی مانده به صبح است ✍هرکس که این کلیپ رو ببینه ، دیگه به احتمال زیاد همیشه یک ساعت قبل از اذان صبح بلند میشه...
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 تصاویر تعویض پرچم گنبد مطهر و گل آرایی صحن‌های حرم رضوی در آستانه مبعث حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله❤️
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑🎥 آئین نقاره زنی حرم مطهر کریمه اهل بیت علیه السلام در شب عید سعید مبعث❤️
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یاحبیبـــےیامحمّدﷺ♥️✨ چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبے که نبی شد پسر آمنه ماھ عربے بعثتی کرد که ابلیس طمع کرد به عفو رحمتی کرد که خاموش شود هر غضبے آقا رسول‌الله(صلےالله‌علیہ‌وآلہ‌وسلم)
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یارسولـ‌♥️اللهﷺ ز حرا آیات رحمن و رحیم آمد پدید با نخستین حرف،قرآن کریم آمد پدید آقا رسول‌الله(صلےالله‌علیہ‌وآلہ‌وسلم)
14.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در زمان حکومت امام زمان(عج) چه اتفاقاتی می‌افتد⁉️
۵ پسربرادر شوهرم که دید من کوتاه نمیام گفت منم مثل خودتونم کم نمیارم و رفت یک ساعت بعد با برادرشوهرم اومد ولی این بار حتی حاضر نشدم درو براشون باز کنم. به دخترم گفتم: «حق نداری پسرعموتو دوست داشته باشی. همین که فهمیدم تو این مدت باهاش در ارتباط بودی، داره دیوونم می‌کنه. رابطه‌ت با این خانواده از حالا باید تموم بشه.» ادامه دارد خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم و به دخترم گفتم: «اگر زن این بشی، دیگه دختر من نیستی!» دو سال تمام، کشمکش بین خانواده‌ها ادامه داشت. بچه‌ها کوتاه نمی‌اومدن و ما بزرگ‌ترها هم هرکسی یه چیزی می‌گفت. تا اینکه یه روز شوهرم اومد خونه و گفت: «من و داداشم تصمیم گرفتیم اینا رو به عقد هم دربیاریم. فردا می‌فرستیم آزمایش، اگه مشکلی نبود، نوبت عقد می‌گیریم.» حرفش مثل پتک خورد توی سرم. این تصمیم خیلی سریع و بدون رضایت من و جاریم گرفته شده بود. شوهرم و برادرش لج کرده بودن. هیچ‌کس نمی‌تونست جلوشون رو بگیره. هرچقدر التماس کردم، هر چقدر اشک ریختم، فایده نداشت. اون روزها هر لحظه برام عذاب بود. آخر سر، بدون اینکه حتی یه لحظه به حرف من و جاریم گوش بدن، بچه‌ها رو به عقد هم درآوردن. از همون لحظه‌ای که عقد تموم شد، جاریم شروع کرد به اذیت کردن دخترم. خودش و دخترهاش، دست به دست هم داده بودن تا زندگی دخترمو سیاه کنن. منم کاری از دستم برنمی‌اومد.
روز و شبم شده بود غصه خوردن. دخترم هر روز لاغرتر و بی‌روح‌تر می‌شد. تو فکر بود، ولی هیچی به من نمی‌گفت. از شوهرم دلگیر بودم. هر وقت چیزی می‌گفتم، تهدیدم می‌کرد: «اگه اذیت کنی، طلاقت میدم و بچه‌هامونو هم ازت می‌گیرم دیگه حتی نمیذارم ببینیش من که نمی‌تونستم بچه هامو رها کنم، مجبور بودم سکوت کنم. بعد از مدتی شوهرم و برادرش تصمیم گرفتن عروسی بگیرن. یه جشن بزرگ راه انداختن. همه دعوت بودن، ولی دل من خوش نبود. با هر وسیله‌ای که برای جهیزیه دخترم می‌خریدم، یه عالمه اشک می‌ریختم. حسرت آرزوهایی که برای دخترم داشتم، مثل آتیش توی دلم بود. رسم ما اینه که شب عروسی، داماد تیر هوایی شلیک کنه و عروس هم سوار اسب باشه. شب عقد و حنابندون، دامادم هر جور بود شونه خالی کرد و تیر نزد. ولی شب عروسی دیگه زورش نرسید. همه ریخته بودن سرش که باید رسم رو اجرا کنی. ادامه دارد کپی حرام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا