فاجعه اونجاست؛
که یه نفرو به همه دنیا و آدماش ترجیح میدی بعد همون یه نفر ساده ترین چیزها رو به تو ترجیح میده، به قول شاعر:
وای بر من ، تو همانی که امیدم بودی ؟!
-
من همیشه خوشحالم،میدانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم. انتظارات همیشه صدمهزننده هستند ..
-
میدونی اوج خفگی کجاست؟
همون جایی که کلی حرف داری وبه شدت ناراحتی و خیلی چیزا رو اعصابت میرن ولی سکوت می کنی و به اخرین درجه ی ناراحتی میرسی و ترجیح میدی که هیچی نگی فقط یه گوشه بشینی و ببین چی میشه:)
-
بعضی وقتا به جایی میرسی که وقتشه بی چَک و چونه جمع کنی بری ،
وقتیکه میفهمی بی اهمیت شدی ، وقتیکه میفهمی هدفِ آدمِ بی هدف شدی.
وقتیکه میفهمی لیآقتِ داشتنو نداره هیچکسی ، نه هرکسی ، هیچکسی !
باید بگذری از هرچی بوده و هست ، از احساسات ، از عقل ، و از قلب.
-
فوقش ادم یه شب تا صبح گریه میکنه
یه مدت اهنگ غمگین گوش میکنه
یه تایمی فکر میکنه همه ادما دروغگوان
بعدش خوب میشه دیگه، نه؟
-
و در نهایت ما ماندیم
و یه روح افسرده و ذهنی تهی
که این جهان را دیگر درک نمیکند ...!
-
حقیقت این بود هر آنقدر که توانستیم
کسی را خوشحال کردیم، به همان اندازه
هم تنها ماندیم .
-
احساساتی که به زور چپوندیش تو یه کمد و فکر کردی دیگه تموم شده . .
یجا با یه تلنگر کوچیک میریزه بیرون ؛
و اون لحظه است که میفهمی همیشه بوده . .
فقط نمیخواستی باهاشون رو به رو شی:))
-