شاید حرفم عجیب باشه،
اما آرامش خیلی از اوقات در نفهمیدنه..!
و در واقع رنج اصلی رو ما موقعی تجربه میکنیم که میفهمیم در اطرافمون چی داره میگذره؛
-
بعدا؟
بعدا منطقی میشم، بعدا پشت سرمم
دیگه نگاه نمیکنم، بعدا دیگه حتی یادمم
نمیای، بعدا واقعا برام تموم میشی، بعدا
شاید اصلا دیگه من نباشم .
-
اما رنج مرا خیلی تغییر داد
یک شب کودکی ده ساله خوابیدم؛
صبح،جوانی هزار ساله از جایم بلند شدم...
-
نکته ی غمانگیزش این بود که اونا عاشق هم بودن ، اما برای اینکه بدونن چطور باید عشق ورزید خیلی جوون بودن : )
-
واقعا نیاز دارم چیزی که ذوقش رو دارم به موقع اتفاق بیوفته، که بفهمم زندگی حواسش به منم هست.
-
ما انسانا مثل مداد رنگی هستیم
شاید رنگ مورد علاقه ی همدیگه نباشیم
اما روزی برا کامل کردن نقاشیمون به همدیگه نیاز داریم ؛ به شرطی که همدیگه رو تا حد نابودی نتراشیده باشیم..
-
هی میگن رابطه خوب ساختنیه ساختنیه
خب با این بلاتکلیفای سرشار از اختلال شخصیت ما چیو بسازیم؟!
-