#عینکآقام
ایشون عینک بنده هستند.
روز جمعه یه دفعه یکی از دستههاشون شکست. تو این دو روز دو تا تعمیرگاه رفتم یکیش بسته بود یکی هم گفت دو روز طول میکشه تا تعمیر بشه، منم اونقدر حجم کارهام زیاد بود گفتم فعلا با همین میسازم.
حال من و ایشون موقع خوندن و نوشتن حسابی خندهدار شده :))
امروز در حین خندیدن به حال خودم و عینکم؛ یاد عینک آقام افتادم.
آقام خدا بیامرز یه عینک با فرام مشکی ضخیم با شیشههای ته استکانی داشت؛ یه بخش از ضخامت فرامش به دلیل کاموا و چسب برقی بود که چند لایه دورش پیچیده شده بود، فاصله روی بینیشون که چند بار شکسته بود ضخیم تر از بقیه جاها بود...
دستههای مبارکش هم که پشت گوش پدربزرگ عزیزم قرار میگفت حسابی عایق بندی شده بود. عینک مذکور؛ یه عینک موروثی بود که از خواهر بزرگتر آقاجون به ایشون ارث رسیده بود.خواهرشون هم عینک رو از برادر بزرگتر به ارث برده بودند. نسبت به اینکه برادرشون از کی به ارث برده بودند، متاسفانه اطلاعاتی در دست ندارم.
باید برم سراغ عمو بزرگم ببینم عینک بعداز آقام چی شد؟!
احتمالا به ایشون ارث رسیده.
عمو بزرگم هر وقت نوروز تا نوروز میریم خونشون کلی بادتوغبغبهاش میاندازه و از زمان پهلوی و ارزونی و رفاه اون موقع تعریف میکنه. منم با حسرت نگاه میکنم. بعد یه ابرو بالا میندازه و پُز میده زمان شاه دانشگاه رفته و منم....
میگم اگر پهلوی برگرده این عینک دسته شکسته منم مثل عینک آقام موروثی میشه؟!
تو کشوی کمدم دو سه تا عینک دسته شکسته دیگه هم دارم.
اگر پهلوی برگرده و منم دوباره برم دانشگاه میشه باهاش پز داد؟!
#پهلوی_برگرده؟!
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
هوا خیلی سرده. میرید بیرون خودتون رو بپوشونید. سرما میخورید مریض میشید خدایینکرده میمیرید میندازن گردن جمهوری اسلامی
بسمالله.
اپیزود اول: صدای دادو بیداد عجیبی از کوچه میآمد؛ رفتم ببینم چه خبر است. رضا پسر ۷ ساله همسایه با پسری ۱۴ ساله از کوچهی روبهرو دعوا داشتند، بقیه پسرها نظارهگر، با شتاب رفتم سمت رضا دلم سوخت کوچکتر بود، دیدم با قلدری راه پسر ایالت روبهرو را سد کرده و با صدای بلند میگوید: از جات تکون نمیخوری تا بابام بیاد؛ بهت نشون بده تاوان کسی که به خانواده ما فحش میده چیه؟ فکر کردی من بی صاحِبَم.
برگشتم عقب و مثل بقیه تماشاگر شدم.
نیم وجبی چنان گردو خاکی به راه انداخته بود بیا و ببین.
با مشت میکوبید رو سینهاش و میگفت: من صاحب دارم.
اپیزود دوم: روز یکشنبه ساعت سه بعدازظهر حدود ۱۳ سال پیش بود؛ با کوهی از غم و غصه و مشکلات آوار شده رو سرم بعد از کلی تردید سر جلسه رفتن یا خونه موندن و غصه خوردن؛ وارد منزل شهیدان روزیطلب شدم، یکشنبهها کلاس قرآن و روضه بود.
مثل همیشه رفتم سمت حاج خانم(مادر شهیدان روزیطلب) جهت سلام و ادب و دستبوسی. دستشون رو که بوسیدم، لحظهای که گوشم کنار دهان ایشون قرار گرفت(قد ایشون کوتاهتر از من بود)
آرام در گوشم گفتن: مادر ما صاحب داریم. کسی که صاحب داره تو مشکلات اینقدر بهم نمیریزه.....
سرم رو بالا آوردم و به صورتشون نگاه کردم
آروم گفتن: هزارتا صلوات من به نیتت میفرستم، هزارتا صلوات خودت به نیت سلامتی و ظهور آقا بفرست، مشکلت حل میشه.
همیشه یادت باشه ما صاحب داریم.....
اپیزودسوم: گنده لاتهای جهان؛ ریختن رو سرمون و هر کدوم هر جور میتونن ما را میزنن، زور میگن، آقامون رو تهدید میکنن، تو سه شب سه هزارتا جوان مملکتمون رو کشتند، قبلش هم در ۱۲ روز........
نپ۱: امشب؛ شب نیمه شعبان.....
پن۲: آهای مردم؛ آهای بچه شیعهها، ما صاحب داریم.
پن۳: میگن قوم بنیاسرائیل با تضرع و دعا و گریه همگانی ظهور منجی رو ۴۰۰ سال جلو انداختند.
پن۴: تاریخ ثابت کرده میشه؛ پس میتونیم.
همین.
۱۳۵
@AhdedarAzal135
هدایت شده از دلریش
🌤السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقُومُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ السَّلاَمُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَ تُبَيِّنُ
از هجوم اشک ما، بیدل مپرس
یار میآید، چراغان کردهایم...
#أین_صاحبنا
@Dellrish
بسمالله.
مدتهاست؛ دنبال مصداق واژه خسران در وجود خودم میگردم.....
امشب پیداش کردم.
خسارت زده منم؛ من که امام دارم ولی......
بسمالله.
اپیزود اول:دست دراز کرد سمت سبد میوهها و یه سیب برداشت. زیر نظرش داشتم که اگر دوباره کارش رو تکرار کرد براش توضیح بدم. معمولا سیبها رو نیمخور میکنه و برمیگردونه توسبد میوه، چند باری هم سیب نیمخور شده زیر مبل و گوشه اتاق دیدم. مدتی هست تو فکرم چهطور بحث اسراف رو براش توضیح بدم.
دیشب تا آمد تو آشپزخونه و خواست سیب نیمخورش را بذاره روی کابینت بغلش کردم و پرش دادم(چرخیدن با بچه) این بازی رو خیلی دوست داره و مثل چسب موقع چرخیدن بهت میچسبه و بلند بلند میخنده.
بعدش دوتامون با هم ادای آدمهای گیج درآوردیم و خوابیدیم رو زمین، برگشتم و روبه صورت قشنگش گفتم: پسرم شما میدونی اون نصف سیبی که دور انداختی چقدر ناراحت شد و دلش گرفت که شما اون رو نخوردی؟؟
یکم فکر کرد و گفت: تقصیر خودش هست،من تا اونجای که ویتامین برای بدنم داشت بهش نیاز داشتم و خوردم، بقیهاش ویتامین نداشت.
بگذریم که چند تا شاخ از سر من بعد از همچین استدلالی زد بیرون اما بعد از یکم فکر کردن گفتم: مگه میشه یه قسمت سیب ویتامین داشته باشه و یه قسمتش نداشته باشه.
با قاطعیت گفت: بله.
خندیدم و شروع کردم در مورد اینکه بقیه یه چیز دقیقا همون چیز هست و فرقی با اصل اون نداره کاملا علمی و فلسفی باهاش حرف زدم. نمیدونم چقدر فهمید.
لابد فهمید که رفت بقیه سیبش رو برداشت و خورد.
اپیزود دوم: سحر نیمه شعبان؛ مصحف شریف را برداشتم و بوسیدم و باز کردم، سوره هود آمده بود، خوندم تا رسیدم به آیه ۸۶.
میخکوب شدم....
کاش یکی بود منو بغل کنه بچرخونه و کلی بخندونه بعد روبهروم بشینه و بپرسه با بقیه خدا چیکار کردی؟
من استدلال بیارم. اونم فلسفی توضیح بده و ....
هیچکی نبود و من هنوز مات و مبهوتِ آیه ۸۶ هودم....
پن۱: سوره هود
بَقِيَّتُ ٱللَّهِ خَيْرࣱ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَۚ وَمَآ أَنَا۠ عَلَيْكُم بِحَفِيظࣲ(٨٦)
پن۲: بقیه هر چیز دقیقا عین اصل همون چیز هست، بدون هیچ تفاوت ماهوی.
پن۳: چقدر در زندگیم به الله نیاز داشتم، چقدر دنبال نیازم بودم و بهره بردم که حالا به بقیه الله نیاز داشته باشم؟
پن۴: زندگی ما چهطوری بدون الله و بقیه الله میگذره؟!
پن۵: اگر فهمیدیم؛ چهطور بدون بقیهالله نفس بکشیم؟!
همین.
نیمه شعبان/۱۴۴۷
۱۳۵
@AhdedarAzal135