بسمالله.
مدتهاست؛ دنبال مصداق واژه خسران در وجود خودم میگردم.....
امشب پیداش کردم.
خسارت زده منم؛ من که امام دارم ولی......
بسمالله.
اپیزود اول:دست دراز کرد سمت سبد میوهها و یه سیب برداشت. زیر نظرش داشتم که اگر دوباره کارش رو تکرار کرد براش توضیح بدم. معمولا سیبها رو نیمخور میکنه و برمیگردونه توسبد میوه، چند باری هم سیب نیمخور شده زیر مبل و گوشه اتاق دیدم. مدتی هست تو فکرم چهطور بحث اسراف رو براش توضیح بدم.
دیشب تا آمد تو آشپزخونه و خواست سیب نیمخورش را بذاره روی کابینت بغلش کردم و پرش دادم(چرخیدن با بچه) این بازی رو خیلی دوست داره و مثل چسب موقع چرخیدن بهت میچسبه و بلند بلند میخنده.
بعدش دوتامون با هم ادای آدمهای گیج درآوردیم و خوابیدیم رو زمین، برگشتم و روبه صورت قشنگش گفتم: پسرم شما میدونی اون نصف سیبی که دور انداختی چقدر ناراحت شد و دلش گرفت که شما اون رو نخوردی؟؟
یکم فکر کرد و گفت: تقصیر خودش هست،من تا اونجای که ویتامین برای بدنم داشت بهش نیاز داشتم و خوردم، بقیهاش ویتامین نداشت.
بگذریم که چند تا شاخ از سر من بعد از همچین استدلالی زد بیرون اما بعد از یکم فکر کردن گفتم: مگه میشه یه قسمت سیب ویتامین داشته باشه و یه قسمتش نداشته باشه.
با قاطعیت گفت: بله.
خندیدم و شروع کردم در مورد اینکه بقیه یه چیز دقیقا همون چیز هست و فرقی با اصل اون نداره کاملا علمی و فلسفی باهاش حرف زدم. نمیدونم چقدر فهمید.
لابد فهمید که رفت بقیه سیبش رو برداشت و خورد.
اپیزود دوم: سحر نیمه شعبان؛ مصحف شریف را برداشتم و بوسیدم و باز کردم، سوره هود آمده بود، خوندم تا رسیدم به آیه ۸۶.
میخکوب شدم....
کاش یکی بود منو بغل کنه بچرخونه و کلی بخندونه بعد روبهروم بشینه و بپرسه با بقیه خدا چیکار کردی؟
من استدلال بیارم. اونم فلسفی توضیح بده و ....
هیچکی نبود و من هنوز مات و مبهوتِ آیه ۸۶ هودم....
پن۱: سوره هود
بَقِيَّتُ ٱللَّهِ خَيْرࣱ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَۚ وَمَآ أَنَا۠ عَلَيْكُم بِحَفِيظࣲ(٨٦)
پن۲: بقیه هر چیز دقیقا عین اصل همون چیز هست، بدون هیچ تفاوت ماهوی.
پن۳: چقدر در زندگیم به الله نیاز داشتم، چقدر دنبال نیازم بودم و بهره بردم که حالا به بقیه الله نیاز داشته باشم؟
پن۴: زندگی ما چهطوری بدون الله و بقیه الله میگذره؟!
پن۵: اگر فهمیدیم؛ چهطور بدون بقیهالله نفس بکشیم؟!
همین.
نیمه شعبان/۱۴۴۷
۱۳۵
@AhdedarAzal135