چرا بر انسان مقدر شده که عمیقترین زخمهایش همانهایی باشند که با دست خودش حفر میکند؟
- غسان کنفانی
«صباح الخير لهمّك الذي تَظن أنه
لَن يَزول ربما يَكون هذا آخرِ صباح لهُ»
روز بخیر، به آن غمی که گمان میبری قرار نیست
از تو دور شود ولی شاید این آخرین صبح آن باشد.
درست آنجا که ترکم کردند، ایستادهام.
بسیار تغیر کردهام و یاد گرفتهام انسانها برای جمع شدن پیکرشان نیاز مُبرم به فروپاشی عمیقی دارند
برای فروپاشیدنم، بسیار ممنونم.
بیست هزار نفر طی هشتاد روز تو محاصره
داعش بودن. ناموسِ شیعه رو قلاده گردنش
انداخته بودن، بسته بودن به تیر چراغ برق
ده دلار میفروختن!
اونجایی که مرغ رو بیست دلار میفروختن!
کجا؟ آمرلی تو شمال عراق.
داعش از دروازه شهر که رد شد گفت:
«هرکی بدتر شیعه ها رو بکشه
بهشت رو شیرینتر تجربه میکنه!»
حاج قاسم کاری کرد که داعش تا آخرین روزها
هم نتونست دیگه نزدیك این شهر بشه.
اگه کسی چیزی راجع به حاج قاسم گفت،
اصلا باهاش بحث نکن، بگو سرچ کنه آمرلی
و راجع بهش بخونه.
این دیگه تاریخ دو هزارسال پیش نیست!
هنوز رد گلولهها رو خونههای آمرلی هست...
آره آقای پزشکیان، حاج قاسم خار چشم
همچین بیشرفهایی بود!
کار به هیچ جبههای ندارم؛
نه اصلاح طلبان نه اصولگرایان
نه انقلابیون، نه چپ و نه راست.
فقط یك سوال ذهنم را درگیر کرده، حاجقاسم؟
به چه قیمتی با خون حاج قاسم معامله میکنید؟
به چه قیمتی مرد میدان ما را "مویِدماغ" مینامید؟
پشت علی نماز میخوانید
و به مالك اشترش توهین میکنید؟
دم از علی و سخنانش میزنید
و با سکهی معاویههای زمان رأی میخرید؟
حاشا به غیرتتان.
همان مرد میدان که اینگونه او را خطاب کردید
اگر نبود حالا شما اینگونه گندهگویی نمیکردید
قدیمیها چه راست میگویند:
«قدر عافیت را کسی میداند که رنج کشیده باشد.»
فراموش کرده بودم شما رنج را درك نکردید
و زیر چکمههای ظلم و استعمار خون دل نخوردهاید.
فراموش کرده بودم که نمك را خوردهاید
و نمکدان را شکستهاید.
فراموش کرده بودم لحظهای خواب آشفته
در خانه خرابههای سوریه را تجربه نکردهاید
و با ترس سر بر بالین نگذاشتهاید که مبادا صبح فردا ناموستان را برای هدیه به فرماندههای داعشی ببرند.
فراموش کرده بودم که شما خون حاج قاسم که نه پایش بیوفتد وطن که نه
خود فروشی و ناموس فروشی هم میکنید.
آقای پزشکیان!
کاری که از پیکر بیجان حاج قاسم بر آمد
از زنده شما و تمام هم فکرانت بر نخواهد آمد.
حاج قاسم خاری بود در چشم آمریکا
و شما موی دماغ آسایش مردم.
دو پرندهی بی طاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش، آبها را گواراتر کند؟
*/تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم.
- شاملو