eitaa logo
زندگانی عالمان
5.8هزار دنبال‌کننده
152 عکس
48 ویدیو
3 فایل
《 ‌‌‌﷽ 》 ‌ #سیره_رفتاری و #گفتاری عالمان شیعه، در ابعاد مختلف زندگی ایشان، نکات کمتر دیده شده.. ✔️ و درس زندگی.. مدیر: @MahdiAqayari محتوا: @Movatteoon313 "لطفا مطالب را با لینک منتشر کنید"
مشاهده در ایتا
دانلود
❇️ آیت الله (آخوند همدانی): 🔹️ برادر؛ از نظر افتادن سخت است، مثل این‌که فرزندت وقتی خیلی از فرمانت سرپیچی می‌کند دیگر کاری به او نداری و او را به حال خودش وامی‌گذاری... و به‌اصطلاح از نظرت می افتد. 🔹️ اگر بخواهی خانه‌ای بخری قبلاً می‌روی و آن را می‌بینی؛ پس چرا منزل را نمی‌روی ببینی؟ لازم است عالم و جاهل در مجلس موعظه حضور یابند؛ جاهل به‌منظور فراگرفتن و عالم برای یادآوری و . 📚 فروغ . زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/2211447209Cc704661bd7
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹️ از و بی‌حوصلگی بر حذر باشید... 🔺 شرح حدیث توسط 🔻اگه بنظرت برای دیگران هم مفیده، براشون بفرست🔻 زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/2211447209Cc704661bd7
❇️ خاطره آیت الله بهاءالدینی(ره): 🔹️ در مبتلا به بیماری سختی شدم که مرتب خون‌ریزی داشتم حالم سخت بود. از خدا خواستم که با لطف و عنایتش مرا شفا دهد بحمدالله شفا یافتم. 🔹️ از همین سال بود که توجه و اعتماد بسیاری به دستگاه خداوند پیدا کردم به طور جدی، اما و شروع به کردم، در کنار درس و بحث که تمام ساعات روزانه‌ام را فرامی‌گرفت لحظه‌ای از خدا نمی‌شدم، خود را در برابر خداوند هیچ می‌دانستم از آن روز تحت تأثیر تشویق تعریف و یا قرار نمی‌گرفتم. 🔹️ روزها به درس و روزه و شب‌ها به ، و اشتغال داشتم، در خود امید عجیبی به خدا و قطع امید از غیر خدا احساس می‌کردم ازاین‌ رو سعی فراوانی در راز و نیاز در شب‌ها و یاد خدا در روزها داشتم. اوضاع حوزه‌های علمی در آن روز نیز چنین بود، به یاد دارم بیش‌از شانزده سال نداشتم که یک ساعت قبل‌از اذان صبح در فیضیه قدم می‌زدم و گاهی که نگاهم به حجره‌ها می‌افتاد تمام چراغ‌های آن‌ها روشن می‌دیدم به‌طوری‌که بجز یک حجره همه و شب‌زنده‌داری بودند آن‌چنان با نشاط بودند که گویی اصلاً فشار فقر را متوجه نمی‌شوند. 🔹️ در آن روز بیشترین وقت طلاب صرف مسئله تهذیب نفس می‌شد برای آنان ملاک خوبی و بدی علم قدرت خدمت سخنوری و دم از ولایت زدن و این‌گونه چیزها نبود بلکه تمامی همت و هدف آنان بود و بس با تهذیب نفس علم به بار می‌نشیند و ثمر می‌دهد. 📚 آیت بصیرت، ص۷۳ زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ آیت الله (آخوند همدانی) 🔹️ مرحوم ماه و را روزه می‌گرفت، به ایشان عرض کردم روزه مستحب با کهولت و ضعف شما چندان سازگاری ندارد! مرحوم هیدجی فرمود: چقدر ماه‌های رجب و شعبان بیایند و بگذرند که هیدجی نباشد... 📘فروغ فقاهت. زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/2211447209Cc704661bd7
فوق العاده مرحوم خوانساری 🔹️ آیت‌الله‌العظمی شبیری زنجانی: 🔹️ آقای حاج خیلی از «من» گفتن پرهیز داشت و وقتی مطلبی از وی می‌پرسیدند، رأی و نظر خودش را با عبارتی از بزرگان بیان می‌کرد. مثلاً می‌فرمود: شیخ مرتضی انصاری چنین می‌فرماید، صاحب جواهر چنین عقیده‌ای دارد و ...، و از تعبیری که «من» در آن بود، مجتنب بود. 🔹️ حتّی از معارف معاصر خودش نقل قول می‌کرد، مثلاً: آقای چنین نظری دارد، یعنی من هم همین عقیده را دارم. شنیدم در درس خودش از کتاب مصباح الهدی تألیف حاج شیخ استفاده می‌کرد با این‌که خودش از آقای آملی ادقّ نظراً بود. 📚جرعه‌ای از دریا؛ ج3؛ ص 625 زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ توجه به در تمام مسیر 🔹️ آیت الله العظمی بهجت(ره): 🔹️ شیخ نقل می‌­کنند که پدرشان می­‌فرمودند: از همان لحظه‌­ای که به زیارت راه می‌افتی، با مناسب باید بدنت را تطهیر نمایی و مغز جانت را شستشو دهی و بدان که از همان­‌جا امام علیه ­السلام در حال تمام رفتار و تصمیم­‌گیری‌­های تو هستند. 🔹️ باید بدانیم که در هم در حضور امام رضا علیه­ السلام هستیم و این حضور تنها منحصر به بودن در حرم مطهر نیست. منبع: https://mfeb.ir/home/?p=20179 زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/2211447209Cc704661bd7
✅ سلام و عرض ادب خدمت اعضای محترم؛ ⬅️ سعی ما اینه که هر روز بیشتر از در کانال گذاشته نشود؛ (مگر در موارد خاص) دلیلشم اینه که افراد اهمیت زیادی داره و باید از بین نکات مختلف، گزینش کرده و یکی را انتخاب کنیم. ⬅️ هدف ما آشنایی با زندگی علمای عامل در مکتب تشیع بوده و از خدای متعال خواستاریم در این هدف ما رو یاری کند... 🤲 نکته مهم اینکه؛ مطالبی که بیان میشه معمولا از کتابها میکنیم، و اگر از کانال‌های دیگه استفاده بشه با ذکر لینک منبع خواهد بود.
❇️ اسیری چاه و قرب موسی... 🔹️ آیت­ الله ­_شناس رحمه ­الله: 🔹️ حالا طوری نباشد که ما تصور کنیم برای خودمان مقامی تحصیل‌­کرده­‌ایم و به خودمان امیدوار باشیم. 🔹️ شخصی گفت: رفتم خدمت ثامن الحجج علیه­ السلام، درحالی‌­که خودم را صاحب­‌مقامات می‌­دانستم، عرض کردم: را به من نشان بدهید. از اختصاصات _الحجج علیه ­السلام این است که زود معلوم می‌­کند. 🔹️ این شخص خودش را خیلی بالا فرض می­کرد. گفت: وقتی تقاضا کردم که موقعیتم را به من نشان بدهند، در خواب این را برایم خواندند: 👈 هستی اسیر چاه طبیعت چگونه باز قرب و مقام موسی عمرانت آرزوست 🔹️ ای برادر من! ته چاه هستی؛ اما قرب و مقام موسی عمرانت آرزوست! می­‌گوید: چرا وقتی من حرف می­‌زنم، خدا جواب من را نمی‌­دهد؟! 👈 ای داد و فریاد! هستی اسیر چاه طبیعت. از جان برون نیامده، جانانت آرزوست 🔹️ هنوز امیال نفسانی را کنترل نکرده، جانانت آرزوست؟ منبع: https://mfeb.ir/home/?p=20158 زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ نشاط عبادی (صاحب الذریعه) 🔹️ استاد شیخ جعفر ناصری: 🔹️ ابوی (آیت الله ) می‌فرمودند: من پانزده سالم بود که در بودم. ماه مبارک رمضان، هوا خیلی گرم بود با این که من جوان بودم ولی خیلی گرفته بودم. قبل از ظهر از منزل بیرون آمدم. به نظرم آمد که مسجد کوفه بروم. از نجف به طرف رفتم. 🔹️ به قدری ضعف مرا گرفته بود که می‌خواستم از داخل مسجد کوفه بروم بیرون به حرم حضرت مسلم علیه السلام توان نداشتم؛ بالاخره به هر صورت بود رفتم و زیارت حضرت مسلم علیه‌السلام را خواندم. بعد از ظهر بود وقتی به مسجد کوفه برگشتم، دیدم در این هوای گرمِ روز ماه مبارک رمضان، هشتاد و چند ساله دستمالی را خیس کرده و روی سرش گذاشته و عبایش را تا کرده، عمامه روی دستش، دارد از مقامی به مقامی برای انجام عبادت و نماز های اعمال مسجد کوفه می رود!! 🔹️ می‌گفتند: نزدیک رفتم دیدم که مرحوم اند. ایشان می‌گفتند آن قدر این جریان مرا کرد، نشستم به گریه کردن که یک پیرمرد هشتاد و چند ساله با زبان روزه، ظهر و هوای گرم دارد اعمال سنگین مسجد کوفه را انجام می‌دهد ولی ما در خودمان احساس و توان نمی‌کنیم. این فضایی بوده که بزرگان حوزه هم خودشان این راه را می‌رفتند و هم طلاب را می‌بردند.‌ ‌ زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ به مادر 🔹️ عالم بزرگ شیخ مادر پيرى داشتند كه ايشان مراقبت ايشان را بر عهده داشت. به حدى پير بود كه نمى توانست براى قضاى حاجت به دستشويى برود؛ لذا شیخ محمدحسین هنگام قضاى حاجت براى مادر لگنى قرار مى داد. وقتى مادر چند ضربه به لگن مى زد، يعنى وقت برداشتن لگن است. 🔹️ روزى به در منزل آقاشیخ محمدحسین رفتم، آقا در را باز نكرد؛ خيلى طول كشيد تا آقا بيايد. وقتى آقا در را باز كرد، ديدم خيس است. از آقا سؤال كردم چرا لباستان خيس است؟ فرمود: موقعى كه مادرم ضربه به لگن زده بود، من متوجه نشدم و كمى دير رفتم، همين كه نزد مادر رفتم، از عصبانيت لگدى به لگن زد و لباس من نجس شد. 🔹️ گفتم: مادرتان چيزى نگفت؟ آقا فرمود: چرا، وقتى مادرم ديد كه لباس مرا نجس كرده است گفت: ننه، حسين، نجست كردم؟ جواب دادم چيزى نشده ؛ اين همه من شما را در نجس كردم، شما چيزى نگفتيد؛ حالا هم چيزى نشده و عيبى ندارد. 📕منبع: کتاب شیخ محمدحسین زاهد(حمیدرضا جعفری) صفحه۵۳ نقل از eitaa.com/ghesasolama زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ 🔹️ آیت الله بهاءالدینی(ره) 🔺️ پس‌از ایام ماه مبارک رمضان وارد قم شدم و قبل‌ از آن‌که به خانواده‌ام سربزنم، به حضرت معصومه(س) مشرف شدم تا پس‌ از زیارت و عرض سپاس به پیشگاه آن بانو به خانه بروم. 🔺️ زیارت تمام شد هنوز از حرم خارج نشده بودم که یکی از را دیدم درحالی‌که چهره‌ای گرفته و غمگین داشت، پس‌از سلام و احوال‌پرسی علت ناراحتی او را جویا شدم؛ گفت به‌خاطر شدید به فاطمه‌ی معصومه متوسل شده‌ام تا به‌وسیله‌ی دعای آن بانو مشکلاتم برطرف شود. 🔺️ چون وضعیت او را چنین دیدم، مبلغی که در ایام تبلیغ به من داده بودند به وی دادم و از او جدا شدم، چون وارد صحن شدم به خود گفتم خوب است سلامی هم خدمت حضرت (آیت الله بهاءالدینی) داشته باشم، بنابراین به منزل معظم‌له حرکت کردم چون به‌ در خانه ایشان رسیدم اجازه ورود خواستم و آقا با بزرگواری خاص خود اجازه دادند خدمت ایشان رسیدم و از محضرشان استفاده بردم. 🔺️ چون اجازه‌ی مرخصی خواستم فرمودند صبر کن از جا برخاست به اتاق دیگر رفتند و چند لحظه بعد پول به بنده دادند و فرمودند کار امروز شما کار بسیار پسندیده‌ای بود! تشکر کردم و از ایشان خداحافظی نمودم راهی منزل شدم، پس‌از مدتی مبلغی را که آقا داده بودند شمردم ناگهان متوجه شدم به‌ همان پولی است به آن فرد داده بودم!! 📚 آیت بصیرت، ص۵۸ زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin
❇️ شفقت و مهربانی آخوند خراسانی (ره) 🔹️ از بیانات آیت‌الله‌العظمی شبیری زنجانی: 📝 در شرح حال مرحوم آخوند، حکایت طلبه‌ای نقل شده که سابقاً شنیدم مرحوم آقای میرزا علی اکبر نوقانی بوده است. ایشان می‌گوید: با همسرم به نجف رفتیم. تازه وارد شده بودیم و دو روز از ورودمان به نجف گذشته بود. هیچ جا و هیچ کسی را نمی‌شناختیم. همسرم حامله بود. من خدا خدا می‌کردم که وضع حملش تأخیر بیفتد. دردش گرفت و من هیچ راهی بلد نبودم. نه منزل قابله را بلد بودم و نه کسی را می‌شناختم که بروم و از او بپرسم که کجا بروم. فقط منزل مرحوم را بلد بودم. از باب ناچاری با خود گفتم که آنجا بروم تا یکی از گماشته‌های مرحوم آخوند راهنمای ما شود تا منزل قابله را پیدا کنیم. به حکم ضرورت، بعد از نصف شب با کمال خجالت – که الآن وقت رفتن به خانه مرجع تقلید نیست– رفتم و در زدم. صدا آمد که: کیستی؟ فهمیدم کسی بیدار است. گفتم: عرضی دارم. قدری زمان گذشت. یکی با چراغ از پلّه‌ها بالا آمد. دیدم خود مرحوم آخوند است. می‌گفت: من خشکم زد. حالا به مرحوم آخوند چه بگویم؟ مرحوم آخوند وقتی دید که من این‌طور مانده‌ام، دست مرا گرفت و گفت: فرزندم! بیا ببینم چه گرفتاری و مشکلی داری؟ خیلی با محبّت و عطوفت با ما مشی کرد و من زبانم باز شد. گفتم: من تازه وارد شده‌ام و جایی را بلد نیستم. می‌خواستم یکی از گماشتگان شما با من بیاید و منزل قابله را به من نشان بدهد. مرحوم آخوند اسم ما و خصوصیات جای ما را هم پرسید و گفت برویم. درست یادم نیست که رفت و لباس پوشید یا نه. خودش آمد و چراغ را خودش دست گرفت. خواستم چراغ را از ایشان بگیرم، گفت: نه چراغ را خودم می‌آورم. خودش جلو افتاد و من پشت سرش بودم. درِ منزل ماما رفتیم. ایشان در زد و مرد جوانی آمد. وقتی دید که مرحوم آخوند است، فوری گفت که آقا بفرمایید تو. آخوند فرمود: نه، برو به ننه بگو بیاید. عجله دارم. زود بگو بیاید. قدری گذشت، پیرزن چابکی آمد. ایشان فرمود که: ننه! الآن عیال این آقا می‌خواهد وضع حمل بکند. تو خدمت این آقا به منزل برو و تا وقتی که خوب نشده و به کارهای خودش نرسیده، پیشش باش. وقتی که توانست به کارهای خودش برسد، آن موقع بیا. گفت: با هم آمدیم. رسیدیم به جایی که مرحوم آخوند باید به منزل خودش برود و ما هم به منزل برویم. آخوند به ماما گفت که شما ایشان را تا فلان محل می‌بری و چراغ را هم به ما داد و گفت: من راه را بلدم، احتیاج به چراغ ندارم. آن وقت‌ها (بیش از صد سال پیش) چراغ نبود. همه جا تاریک بود، و فرمود: من تا صبح بیدارم. نتیجه‌ی وضع حمل هر چه شد، به من خبر بدهید. یک وقت خیال نکنید که من خوابم. پولی را هم به من داد. من گفتم که من احتیاج ندارم. ایشان فرمود: نه این را بگیر، داشته باش. به ماما گفته بود که این و تا آخر هم به حساب ما. گفت: سحر بچه به دنیا آمد و پسر بود. ایشان می‌گفت: من خجالت کشیدم به خبر بدهم. فردا طرف غروب آسید ابوالقاسم که پیش ایشان بود، آمد و گفت که آقا نگران وضع شما بود که فلانی جریانش چطور شد؟ خدمت مرحوم آخوند رفتم. پرسید که از آن وقت نگران شما بودم. چرا خبر نیاوردی؟ او هم عذرخواهی کرده بود. آخوند گفت: نو قدم چی بود؟ گفتم: پسر. گفت: خُب. پس اسمش را «» بگذارید، یادگاری از ما باشد. 📚 جرعه‌ای از دریا، ج1، ص521 زندگانی عالمان | عضو شوید👇 https://eitaa.com/Alemin