eitaa logo
علیرضا امیدی‌¦ آموزش ازدواج💞
3.2هزار دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
3.1هزار ویدیو
93 فایل
🔺علیرضا امیدی¦ آموزش ازدواج💞 🔹فارغ التحصیل سطح سه حوزه علمیه مشهد،رشته اخلاق و تربیت با گرایش خانواده🌷 🔸اینجاقراره آموزش انتخاب همسر ببيني😍 ⭕️ ثبت سفارش حرز و ثبت نام در دوره سوالات خواستگاری 👇 🔹 @omidi_admin 🔹
مشاهده در ایتا
دانلود
@ostad_shojae1_1807244.mp3
زمان: حجم: 4.73M
55 گنــاه راه رزق را می بندد❗️ بَلــه.... و چه گناهی بالاتر از ندید گرفتنِ دردمندان، و عدم توجه به سلامت روح جامعه؟ ما نسبت به آرامشِ هم مسئولیم👇 ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
علیرضا امیدی‌¦ آموزش ازدواج💞
🔹 #او_را ... ۷۷ صبح با آلارم گوشی از جا پریدم! اینقدر سریع بیدار شدم که تا پنج دقیقه فقط رو تخت نش
🔹 ... ۷۸ شال رو دوباره سرم کردم و اسپری رو از کیفم دراوردم. حواسم بود زیاد از حد استفاده نکنم که بوش آزاردهنده بشه! نمیدونم چرا ولی ساعت خیلی آروم جلو میرفت! احساس میکردم یک ساعت تبدیل به سه چهار ساعت شده! تو این یک ساعت طولانی، بارها ظاهرمو چک کردم و عکس سلفی از خودم انداختم. بالاخره عقربه ی بزرگ ساعت ،خودشو به زور به شماره ی دوازده رسوند! دل تو دلم نبود...💗 ولی خبری ازش نشد! بعد ده دقیقه تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنم که ماشینش رو دیدم! قلبم دیوانه وار میکوبید! دوباره از توی آینه به خودم نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم! اون هم پیاده شد و اومد سمتم! مثل همیشه نبود! اخماش تو هم بود!! اما نگاهش حالت همیشگی خودشو حفظ کرده بود...😒 یه لحظه از دست خودم که اینهمه بخاطرش به خودم رسیده بودم،حرصم گرفت!! آخه اونکه چشماش با زمین و در و دیوار قرارداد بسته بود، چه میفهمید من خوشگل شدم یا زشت!!😒 جلوی ماشین ایستاد ،رفتم پیشش،دستش رو با باند بسته بود!! -سلام خوبید؟! دستتون چی شده؟؟😳 دستشو برد پشتش!! -سلام ممنونم.خداروشکر چیزی نیست! -آخه... خب... چه خوب! منم خوبم!😊 زاویه ی گردنش با سینش تنگ تر شد و محکم پلک زد! نمیفهمیدم چرا اینجوری میکنه!😕 از همیشه عجیب تر برخورد میکرد!! بازم زور خودمو زدم تا بلکه یکم حرف بزنه! -خب کجا بریم؟😊 -جایی قرار نیست بریم!بفرمایید! و دفترچه ای که دیروز تو خونش دیده بودم رو گرفت سمتم! متعجب نگاهش کردم و دفترچه رو گرفتم! -این.... چیکارش کنم؟؟ -جواب سؤال‌هاتون رو پیدا کنید! ابروهام رفت توهم! نمیدونستم باید چی بگم و چیکار کنم! سکوتم رو که دید،دستی به ریشش کشید و ادامه داد -راستش... من بیشتر از این نمیتونم در خدمتتون باشم. همه چی تو این هست! بهترین نکاتی که تا بحال بهشون رسیدم رو نوشتم و خوشحالم که میتونه به دردتون بخوره! با گیجی به دفترچه و چشمایی که به زمین دوخته شده بود،نگاه کردم! قلبم داشت یه جوری میشد... -نمیفهمم...! یعنی قرار گذاشتید که اینو به من بدید؟؟ -اممم...بله و یه خواهش هم داشتم. لطفا ... چطور بگم... لطفا دیگه رو من حساب نکنید! نمیفهمیدم چی میگه! فقط تند و تند پلک میزدم تا مانع ریختن این اشک های لعنتی بشم! اما نتونستم واسه لرزش صدام،کاری کنم!! -میشه واضح تر بگید؟! نفسشو داد بیرون و با اخم به طرف خیابون نگاه کرد. -بهتره که... دیگه باهم در تماس نباشیم.... من میخواستم بهتون کمک کنم اما فکرمیکنم ... ببینید! هر حرفی که بخوام بزنم،تو این دفترچه هست! من نمیتونم بیشتر از این ... چطور بگم! ببخشید... خداحافظ! و سریع برگشت به ماشینش و بدون مکث رفت!!! با ناباوری رفتنشو نگاه کردم! احساس کردم یه چیزی تو وجودم خورد شد!! کشون کشون برگشتم سمت ماشین و با عصبانیت دفترچه رو پرت کردم داخل! باورم نمیشد چندین ساعت منتظر بودم تا اینجوری دلمو بشکنه و بره! شوکه شده بودم! سرمو گذاشتم رو فرمون و بغضی که داشت گلوم رو فشار میداد، رها کردم!! "محدثه افشاری" ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
@Eashg313_bot(3).attheme
حجم: 124.9K
{تم ابراهیم هادی...♡} •°اگه استفاده کردید یه صلوات هم برای سلامتی و ظهور آقا بفرستید°• برای بازگشت به حالت قبل از گزینه تنظیمات گزینه و از گزینه قالب استفاده نمایید. ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
|😔|آقا!زِ غصِّہ داغِ حَرَم میڪُشَد مَرا |💔|میدانَم اِشتیاقِ حَرَم میڪُشَد مَرا |♥️|شبهاے جُمعہ ڪربُبَلا حسرٺِ دلم |✋|آخر همین فراقِ حَرَم میڪُشَد مَرا ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
┄┅─✵🍃🌸﷽🌼🍃✵─┅┄ ✅ ادامه مباحث 👇 ✅ادامه رمان مذهبی👇 ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
علیرضا امیدی‌¦ آموزش ازدواج💞
. #چگونه_یک_نماز_خوب_بخوانیم 78 🌹 استاد پناهیان؛ هر موقع اذان گفتند ، شما بلند شید ، هر بار س
79 استاد پناهیان 💠 مکرر خدمت آیت الله العظمی بهجت رسیدند ، گفتند آقا چیکار کنیم ؟ آقا فرمودند همونایی که میدونی در راسش هم نماز ، نماز خودش اوستاس ... ✅ 💢 هر لحظه سرنماز ، هر لحظه بعد نماز میخوای در بری مثل فشنگ بری سراغ کارات ، میشینی میگی بذار تعقیباتم و بخونم ، ⭕️ هر دفعه که نمیری میشینی پای تعقیبات ، یکی از بدیهای روحت کم میشه . نماز اوستاس... ✅ عزیز دلم ، شرایط تو رو ، احوال تو رو خدا قبل از هر اذانی طراحی میکنه ، بعد ، موذن اذان میگه ، نبین اذان برای همه اعلام میشه ، اذان رو پیغام و سفارش خصوصی خدا به خودت ببین . ✅💯 خدا الان گفته ، من ، الان برم ، ببینم چیکارم داره . به من گفته الان تو بیا نماز بخون . دوره آموزشی انبیای الهی چقدر قشنگه ، ✅🌺 هر کدوم از انبیای الهی که میخوان دوره آموزشی برن گوسفند چران میشن ، چقدر جالب ...!!! گوسفند چرانی هم شغل نازنینیه ها. 🐏🐏🐏 نگاه کن داره گوسفندارو میبره اذان میگن . الله اکبر ... میبینه گوسفندا همه دارن علف میخورن ، میگه خب منم مشغول باشم ، من که ببعی نیستم ، این الله اکبر👈 برای منه ، حالا یاد میگیره که مثل بقیه مشغول چریدن موقع اذان نباشه ، ✅🔰 الله اکبر میگه ، گوسفندا بغلش شروع میکنند بع بع کردن و همینجوری علف خوردن ، 🐏🌿🐏🌿 یاد میگیره مستقل بودن رو ، غیر بقیه بودن رو ، من چرا باید مثل بقیه باشم ؟ 🔰✅🔰✅🔰 ادامه داره.... ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
علیرضا امیدی‌¦ آموزش ازدواج💞
#خانواده_ولایی ۷۸ استاد پناهیان : -🔹🔹🔻 ˝ احترام ˝ در ادامه میفرماید : اگر چه خودشون بی نیاز باشن
۷۹ استاد پناهیان: 🔻▪️🔺 💢میخوای خیلی رشد کنی و بری تا بهشت ↘️ 🔹به پدر و مادرت ؛ بیشتر محبت کن, بیشتر ذوق زدشون کن👌 ⚠️معلم های عزیز به بچه ها یاد بدید ؛ برای خوشحالی پدر و مادرشون درس بخونن 📚 🔰 احترام امامزاده رو کی نگه میداره ، متولی احترام { مادر رو پدر } نگه میداره احترام { پدر رو مادر } نگه میداره ⭕️ پدر و مادر بهم دیگه احترام نذارن ، دودش تو چشم بچه میره ♨️ ⚠️دعوا داری، داشته باش ، شوهرت خون به دلت کرده ، خانومت زجرت میده ، باشه جلوی بچه ها احترام همو نگه دارید و لبخند بزنید✅ 🔴 عاقبت بچه ها رو { روسیاه } نکنید✔️ ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
@ostad_shojae1_1808470.mp3
زمان: حجم: 4.2M
56 🔸دروغ، اولین گناهیه؛ که قرآن ازش به‌عنوان مادرِ گناهان یاد می‌کنه! ☑️علّت بسیاری از گره‌ها و تنگی‌های روحی ما؛ رواجِ دروغ در میان ماست. نگو؛ این که گناه نیست👇 ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
علیرضا امیدی‌¦ آموزش ازدواج💞
🔹 #او_را ... ۷۸ شال رو دوباره سرم کردم و اسپری رو از کیفم دراوردم. حواسم بود زیاد از حد استفاده ن
🔹 ...۷۹ احساس میکردم به اندازه ی یک کوه سنگین شدم! چندین ساعت بی هدف تو خیابونا پرسه میزدم و به اتفاقی که افتاده بود فکر میکردم...! بار اولی بود که یه پسر منو از خودش میروند! هوا تاریک شده بود که به خونه برگشتم. مرجان رو به بهونه ی امتحان ، از سر خودم باز کرده بودم و دلم میخواست فقط بخوابم! جوری بخوابم که دیگه بیدار نشم... بدون شام به اتاقم رفتم، احساس حماقت بهم دست داده بود. تقصیر خودم بود. اون حتی تا به حال بیشتر از دو ثانیه منو نگاه نکرده بود، نباید الکی برای خودم اینهمه فکر و خیال میکردم. ولی چرا اینجوری شده بود....! زانوهام رو بغل کردم و رفتم تو فکر! -باید دلیل این کارهاش رو بفهمم... یه روز میگه میخوام کمکت کنم، یه روز میگه دیگه روم حساب نکن! یه روز میگه تا هروقت خواستی بمون تو خونم، یه روز میگه دیگه بهم زنگ نزن! اخه چرا اینجوری میکنه....😣 دو هفته فرجه برای امتحانات داشتم ولی تنهاچیزی که نبود،حس درس خوندن بود! تا ساعت سه ،کلافه تو اتاقم قدم میزدم، یه بار اهنگ گوش میدادم، یه بار سیگار، یه بار دراز میکشیدم و سقف رو نگاه میکردم، دیگه نمیتونستم به خودکشی فکر کنم! من دنبال آرامش میگشتم، اما اون موجود سیاه،اون شب بهم فهمونده بود که بعد مرگ هم خبری از آرامش نیست! من دنبال آرامش میگشتم، اما پیداش نمیکردم! من دنبال آرامش میگشتم، و "اون" ، توی آرامش غرق بود! پس هرچی بود،همونجا بود! پیش اون! باید میفهمیدم چی به چیه! باید پیداش میکردم! با فکری که به سرم زد، لبخندی به نشونه ی پیروزی زدم و رفتم رو تخت. صبح بعد رفتن مامان و بابا، با عجله حاضر شدم و رفتم بیرون. نمیدونستم کاری که میکنم درسته یا نه، حتی ممکن بود ساعت ها معطل بشم، اما مهم نبود. برای منی که حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم و حالا یه نقطه ی نور پیدا کرده بودم، همین کار شاید بهترین کار بود! ساعت نزدیک یازده بود که رسیدم. نمیدونستم چقدر باید صبرکنم و اصلا شاید امروز قصد بیرون رفتن نداشت! چاره ای نداشتم،سر محله‌شون ماشین رو پشت یه نیسان پارک کردم و عینک آفتابیم رو زدم. چندتا خوراکی خریده بودم که باهاشون سرگرم بشم! نیم ساعت گذشته بود که ماشینش رو از سر خیابون دیدم،خودم رو کشیدم پایین تا منو نبینه! از اینکه با ماشین خودم اومده بودم پشیمون شدم! اگر شک میکرد خیلی بد میشد! بعد چند لحظه اومدم بالا و دیدم که یکم عقب تر از من پارک کرده!! با دستم زدم رو پیشونیم! فکرکردم حتما لو رفتم ... اما اون اصلا حواسش به من نبود! داشت با گوشیش صحبت میکرد، بعدم سرشو تکیه داد به صندلی و چشماشو بست! نمیدونستم چرا نرفته خونه! منتظر چیه؟ منتظر کیه؟ بعد حدود پنج دقیقه چهارتا مرد،با لباسای زشت و گشاد و کثیف رفتن سمت ماشینش و سوار شدن!!😳 بیدار شد و با لبخند با همشون یکم صحبت کرد و دنده عقب از خیابون خارج شد!! با تعجب نگاهش کردم! دوست داشتم بفهمم کجا میره اما حماقت بود که با این ماشین بیفتم دنبالش! از دست خودم حرصم گرفت و به ناچار برگشتم خونه. از فردا باید حواسمو جمع میکردم که یه وقت سوتی ندم!! به مرجان زنگ زدم و خبر دادم که میرم پیشش. "محدثه افشاری" ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
سلام علیکم اللهم عجل لولیک الفرج 🍃🌸روزهای هفته را با عشق تو سر میکنم... 🌸🍃تا به جمعه میرسم،احسـاس دیگر میکنم... 🍃🌸حس دیـدار تو در من،جمعه غـوغا میکند... 🌸🍃جمعه ها چشمان خود را،حلقه بر در میکنم... نذر گل نرجس صلوات التماس دعای فرج ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟
نمیخونی نشرش بده😉 پروفایلتو عوض کن تا تــــــو نیایی همه شـــــــب🌙 ها یلـــــــــداست همه باهم در شب یلـــــــــــدا ساعت ۲۲:۰۰ دعای فرج را میخوانیم...🤲 🔈 ‼️ ┄┅─✵🍃•°🌸°•🌼°•🍃✵─┅┄ 💟 @sahebzaman14 💟