ﻣﺮﺩی ﻛﻪ ﻋﻘﺐ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ
ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮی ﺳﺮ ﺭﺳﻴﺪﺵ ﭼﻴﺰی ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ میﻛﺮﺩ ،
ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﻫﺮچی ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ ، ﺑﺎﺯﻡ ﻋﻘﺒﻴﻢ
کسی ﺟﻮﺍبی ﻧﺪﺍﺩ
ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ :
ﻫﻤﺶ ﺩﺍﺭﻳﻢ ﻣﻲﺩﻭﻭﻳﻴﻢ ، ﺑﺎﺯﻡ هیچی
ﺯنی ﻛﻪ ﺟﻠﻮﻱ ﺗﺎﻛﺴﻲ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ،
ﮔﻔﺖ : ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ
ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﺮﺍ؟
ﺯﻥ ﮔﻔﺖ : ﭘﺴﺮ ﻣﻦ همش ﺷﺶ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭلی نمیتونه ﺑﺪﻭﻭئه
ﻫﺮ ﻛﺎﺭی میﻛﻨﻴﻢ نمیﺗﻮﻧﻪ❤️🩹 . . . .
ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻ ﻛﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻳﻢ ،
ﺑﻪ ﺯﻥ ﻧﮕﺎه ﻛﺮﺩﻡ ، ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻮﺩ. . . .
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
— آنگاه که دیـگر من از دنیا رفـتهام ،مـاه زیبای آوریـل
موهای خیـس از بـاراناش را پریشـان میکـند
و تو دلشـکسته بر روی پیکـر بیجان من خـم میشوی
و من اهمیتـی نمیدهـم .
چرا که میخواهـم در آرامـش بهسـر برم
بهسان درختـان سرسـبز🍀،
هنگامی که قطـرات بـاران شـاخههای نازکشـان را خـم میکنـد
و من ساکـتتر و سـنگدلتر از اکنونِ تـو خواهـم بود🌊 !
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
درگیر تو بودم منِ دیوانه و افسوس
پیراهنت آلوده به آغوش دگر بود 🚶🏻
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
بعد از این تاریخ میگوید که چشمانت چه کرد
با منه تنها تر از ستار خان بی دفاع
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
من نشستم برَوی مِی بخری برگردی
ترسم اين است مسلمان شده باشی جايی🌿
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
باد با گریه سرش را به سر من میزد
مرگ من راست بگو روسریت وا شده بود؟ 🌬•
『𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂』
- از در بستهی اتاق ١٢ آسایشگاه فقط یه صدا میومد :
‹ مَنوباخودمتنهانزارید🥀›
જ⁀➴𝑨𝒏𝒅𝒓𝒐𝒎𝒆𝒅𝒂ᯓ