در قید غمام، خاطرِ آزاد کجایی؟
تنگ است دلم، قوّتِ فریاد کجایی؟
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
یکبار نه صد بار نه هربار نفهمید
انگار نه انگار... نه! انگار نفهمید
فریاد زدم داد زدم دوستت دا...
یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید
یکی از عجیب ترین حسها اونجاییه که پیش خودت فکر میکنی "چقدر دلم واسه این لحظه تنگ میشه " در حالی که هنوز تموم نشده!