_آغوش تو ممنوعه ترین نقطهٔ شهر است
ما جد و پدر جد همه ممنوعه پسندیم(:'
جانِ بیمارِ مرا نیست ز تو رویِ سؤال
ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد🌱
﴿خط ها به هم رسید و به یک جمله ختم شد
با عشق ممکن است تمام محالها ...﴾
﴿تنها تویی که از لب من شعر میشوی
هرکس که لایق غزل عاشقانه نیست!﴾
حالِ مَرا از شعرهایم بو نخواهی بُرد
من پشتِ شعری که نخواهم گفت میمیرم!🙃
『𝘼𝙣𝙙𝙧𝙤𝙢𝙚𝙙𝙖 ᡴꪫآنـܥܝوܩِܥߊ』
_
لحظهی دیدار نزدیک است؛
باز منِ دیوانه، مستم.
باز میلرزد، دلم، دستم . .
باز گویی در جهانِ دیگری هستم.
های! نخراشی به غفلت گونهام را، تیغ!
های! نپریشی صفایِ زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است . .❤️🩹
-مهدیاخوانثالث