بعضی کتاب ها فقط همراه لحظه های تنهایی ما نیستند؛آنها جایی در عمیق ترین نقطه ی روحمان لانه میکنند.🪴🍂
صفحه ها را ورق میزنیم، اما نمیفهمیم دقیقا کی از خواندن یک داستان به زندگی کردن درونش رسیده ایم.
کی میان یک جمله گیر کرده ایم، کی میان یک شخصیت گم شده ایم و کی شد بخشی از ما…
برای همیشه همان جا، لای همان سطر ها جا ماند.📒
عجیب است که بعضی کتاب ها انگار نسخه ای از خودمان را در دلشان نگه می دارند.
هربار که به سراغشان برمیگردیم، نه فقط داستان را مرور میکنیم، که تکه ای از خودمان را دوباره ملاقات میکنیم.⏰
گاهی درد هایی را پیدا میکنیم که سالهاست نامشان را نمیدانستیم، گاهی آرامشی را که فقط در خیالمان بوده، در یک جمله ی ساده میبینیم.
این جور کتاب ها تمام نمیشوند.
از روی میز جمع میشوند، اما از روی فکر نه.
هرجای زندگی که گیر کنیم، هروقت از خودمان دور شویم، صدای ورق هایشان دوباره صدا میزند و یادمان می اندازد که «اینجا» خانه ای ساخته ایم که هروقت بخواهیم میتوانیم به آن برگردیم.🌆☁️
برای همین است که بعضی کتاب هارا نمیشود فقط یکبار خواند.
باید هزاربار ورقشان زد، هزار بار با آنها زندگی کرد، هزار بار از نو در دلشان گم شد و هزار باز خودمان را پیدا کرد…🌸✨
مردم همواره میپندارند دین و دانش دو پدیدهی از هم سوایند. حال آنکه آنها دست هایی بیرون آمده از یک پیکرند.
_پتشخوارگر
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
" به چندمین تقدیمی ٫ کلبهی نم گرفتهی فاذر٫ خوش آمدید
٬ شما این پیام رو بر چنلتان فرود آورده و سپس لینک همان چنل را در اینجا فرو کرده .
' من هم برای شما متن، عکس، تکه کتاب آماده خواهم کرد.
من و کتابهایم، گویی در رابطهای پیچیدهایم
گاهی دستهایم میلرزد از هیجانِ ناآشنایی
و گاهی از گرمایِ آشنایی.🌤
گاهی دل میدهم به کتابی نو که از راه میرسد
و گاهی برمیگردم به کتابی قدیمی.
کتابهای جدید، همچون مسافرانی ناآشنا هستند که از دشتهای دوردست آمدهاند
آغوشی گرم برای گفتگویی تازه
و چشمانی روشن برای دیدنیهای ناپیدا
هر کدام از آنها، دنیایی از جنسِ «ناشناختهها» هستند
که میگویند: «من را بخوان.»📖
اما کتابهای قدیمی...
کتابهای قدیمی، همچون پیرمردانی خردمند در کوچههای آشنایند
که سالهاست در آن گوشه نشستهاند
منتظرِ دیدار دوبارهی ما
آنان همان کتابهاییاند که میگویند:
«من را بار دیگر بخوان.»💞