2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی موجودی کارتم افزایش پیدا میکنه:
(لیست خرید کتاب هام میاد جلوی چشمم، در صورتی که یکساله یه جوراب میپوشم)
ما با نوشتن یا خواندن کتاب وارد یک زندگی میشویم و همراه با آدم هایش زندگی میکنیم.
_خاطرات کتابی
²
#یهقاچداستان
_نترس کار رو سپردین به کاردون!
نور سرخ رنگ غروب از میان شاخهها میتابید و روی صورتهایمان نقطه نقطه سرخ ایجاد میکرد. رضا دست به کمر ایستاد و گفت: اَکِهِی! خسته شدم. نمیشه یکم استراحت کنیم؟
رستم آمد مخالفت کند که صدای بهزاد ما را متوجه خودش کرد.
_هی رضا! این آدامس تو نیست؟
و چند قدم جلوتر را برگشت و آدامس را نشانش داد. چشمان رضا گرد شد گفت: خودشه! کجا بود؟
_اون جلوتر افتاده بود.
رضا مشکوک نگاهش کرد: سر به سرم که نمیذاری؟ خودت از جیبم برنداشتی؟
_نه!! میگم که، روی زمین بود.
گفتم: خوب حالا،چه اینجا چه تو جیبت چه دست بهزاد. مهم نیست. رستم بیا استراحت کنیم.
رستم تن صدایش را بالا برد و گفت: یکم دیگه مونده شب بشه. اون وقت راه رفتن سخته. تحمل کنید بابا! و به خورشید که پایین میرفت خیره شد. به هم نگاه کردیم. بیراه نمیگفت پس به راهمان ادامه دادیم.
نمیدانم چقدر گذشت. حساب زمان از دستمان در رفت. تاریکیِ شب کمکم داشت سایه میافکند. بهزاد دوربین به دست نداشت و رضا غرغر میکرد. ناگهان از کوره در رفت و شانه رستم را عقب کشید و گفت: صبر کن ببینم آهن قراضه! فقط راه میری و اصلاً توضیح نمیدی داری چیکار میکنی. شب شد! کجا میریم پس؟؟
رنگ رستم پریده بود و ما تازه این را متوجه شدیم. گفت: آروم باش. الاناست که پیداش بشه .
گفتم: هر بار همینو گفتی. چیزی شده؟ نکنه از اول چیزی بلد نبودی؟؟؟
رستم سر پایین انداخت و دستش را پشت گردنش گذاشت. رضا به سمتش هجوم برد. من و بهزاد جلویش را گرفتیم. فریادی زد که آخرین کلاغهای آنجا هم پرواز کردند و رفتند: آخه بیچاره! کی به تو گفته راهنما باشی؟؟
رستم چند قدم عقب رفت و گفت: خودتون کمکم نکردید.
رضا تکان دیگری خورد که محکمتر او را گرفتیم. بعد آرام شد و چشمهایش را بست. زیر لب گفت: خدای کمکم کن تا آخر امروز زنده نگهش دارم.
بعد او را رها کردیم. گفتم: بیاین فکرامونو بریزیم رو هم ببینیم چیکار میتونیم بکنیم. لحظاتی مکث کردیم.
بهزاد گفت: بچهها! این تخته سنگ براتون آشنا نیست؟
_نه.. چرا؟
_آخه این...همونیه که ازش عکس گرفتم.
رضا گفت: جون من؟
بهزاد سریع دوربینش را از کولهاش درآورد و بعد از چند بار رد کردن عکسها، روی عکسی مکث کرد. به تکتکمان نشان داد. راست میگفت. رضا توی سرش زد و نشست. گفت: پس فقط داریم دور خودمون میچرخیم. برای همین آدامسم پیدا شد.
رو به رستم گفتم: یه زنگ بزن به بابام بگو گم شدیم.
دیدم رستم این پا آن پا میکند. با ناله گفتم: دیگه چی شده؟ نکنه گوشیتو گم کردی!
گفت: نه .. چیزه؛ آنتن خیلی وقته قطع شده.
این بار من عصبی میشوم و داد میزنم:چییییی؟؟؟ چرا الان میگی؟؟
و تند تند همهمان موبایلهایمان را چک کردیم . از همه قطع بود.
رستم گفت: فکر کردم وصل میشه..آخه..
رضا لبخند زنان به او نگاه کرد. این از صد تا فحش بدتر بود.
بهزاد گفت: رستم! باورم نمیشه با این هوشت همه درسهات بیسته!!
رضا خنده طعنه آمیزی کرد. رستم داشت آب میشد، گفت: بچهها حق دارین! ببخشید. جوگیر شدم.
گفتم: بعداً به حسابت میرسیم. فعلاً باید خودمون رو از این مخمصه بکشیم بیرون. اگه چراغ قوه دارید روشن کنید اگه نه موبایلهاتون رو. یکم اون طرفتر پشت همون تخته سنگ صافتره فعلاً اونجا میشینیم.
رستم گفت: اونجا؟؟ گفتم : فکر بهتری داری؟؟
ساکت شد. نور چراغ قوهها روی تنه درختها و زمین، نقشهای ناهمواری میساخت. بهزاد زیرانداز کوچکش را پهن کرد. یکی یکی روی آن نشستیم و کولههایمان را روی زمین گذاشتیم. برای لحظاتی پاهایمان حال آمد. گرمای هوا کم شده بود و رضا گفت: آتیش روشن کنیم بهتر نیست؟
گفتم: آی کیو! میخوای بفرستیمون جهنم؟ جنگلهها.
رستم خنده تودماغی کرد که با پس گردنی توسط رضا قطع شد: ببند نیشتو.
همه ساکت شدیم و به فکر فرو رفتیم. بهزاد گفت: من میگم همینجا بخوابیم.
گفتم: چاره ای نیست. باید تا هوا روشن بشه صبر کنیم.
رستم ناخن دستش را میجوید. رضا هم کلهاش را میخاراند. یکهو نوری توجهم را جلب کرد. ایستادم و به آنجا خیره شدم. نور قطع شد.
_چیه یونس؟
صبر کردم و بعد گفتم: هیچی. فکر کردم...
دوباره نور برای لحظهای پیدا شد و قطع شد.
_بسم الله الرحمن الرحیم ، یونس جنی شده.
گفتم: نور، یه نور دیدم.
_نور چی؟؟
_نمیدونم. یه نقطه نارنجی رنگ بود.
هرچه دیگر صبر کردم نور پیدایش نشد. فکر کردم خیالاتی شدهام. سرجایم نشستم.
رضا گفت: حالا باز خوبه اینجا گرگ نداره!
همان موقع صدای زوزه گرگ از دور شنیده شد. عضلات فکم منقبض شد. رضا به خودش لعن فرستاد و گفت: ای سق سیاتو برم آقا رضا!
بهزاد آب دهانش را قورت داد و گفت: چیزی نمیشه.
حالا از گرمای هوا چیزی نمانده بود و سرما کم کم راه پیدا میکرد. رستم گفت: بیا حرف بزنیم سرمون گرم بشه.
موافقت کردم.
_ادامه دارد...