🐚
امروز توی خیابان ایستادم. دو تا پسر بچه، یکی هفت هشت ساله با چشمانی که خیلی زود پیر شده بود، یکی چها
قول میدم روزی کاری بکنم که هیچ پسربچه ای برای سیر شدن شکمش مجبور نباشه ترازو دست بگیره
و قول میدم روزی دستشون را میگیرم و کاری میکنم که خودشون هم دست کسی رو بگیرن
نوشتم برایت، نخواندی.
خواندی، نفهمیدی.
فهمیدی، باورت نشد.
و من همچنان مینویسم برای دیواری که صدا ندارد.
در فراسوی مرزهای تنت، تو را دوست میدارم.
در آن دور دستِ بعید
که رسالتِ اندامها پایان میپذیرد،
و شعله و شورِ تپشها و خواهشها
به تمامی
فرو مینشیند...
در فراسوهای عشق،
تو را دوست میدارم،
در فراسوهای پرده و رنگ،
در فراسوهای پیکرهایمان،
با من وعدهی دیداری بده...
-احمدشاملو؛