خب خب خب ، بیاید ببینیم دیروز بر هلیا چه گذشت؟
اول صبح ساعت ۶ و نیم باشیدم تا برم آزمایش بدم ، رفتیم و رسیدیم به بیمارستان و اونجا ازم کلی خون گرفتن و منم اینجوری بودم که : وای خدایا شکرت حالم عالیه اصلا سرم گیج نمیره😍 ،، خلاصه تا ساعتای هشت اینا درگیر آزنایش بودیم و بعد رفتیم بخش دندون پزشکی بیمارستان برای مشاوره ی ارتودنسی ، اونجا گفتن دکتز ساعت ده و نیم میاد یعنی دوساعتو نیم دیگه😍 ماهم دیدیم که خب خیلی تایم باید تو بیمارستان بشینیم زدیم بیرون و خلاصه رفتیمُ رفتیم تا رسیدیم به آموزش پرورش منژقمون برای انجام یه کاری ، اونجاهم یه خبر خیلی خوبی بهمون دادن که اگه به نتیجه برسه بهتون میگم 😭(دعا کنید به نتیجه برسه واقعا) ، خلاصه اونجاهم ساعتو دیدمو دیدم که ساعت ۹ عه 😍(هنوز یه ساعت و نیم دیگه مونده بود) بعد یهویی دیدیم که وایییی موزه دارههههه
و اونجا موزه ی استاد معین بود ، جایی که شهرزاد و قباد زندگی میکردن توش ))))))
چون بعد اسقند موزه ها باز نبودن ، اونجاهم باز نبود اما عواملش اجازه دادن اندازه ی ده دقیقه اونجارو یه نگاه بندازیم .
داحل اونجا که بودم قشنگگگ حس میکردم که داخل سریال شهرزادم ، خیلی حس خوبی بود )))
خلاصه دیدیم ساعت ده و رفتیم ددباره طرف بیمارستان ، بعد دکتر گفت که ۸ تا از دندونات خرابه برو درستش کن بعد بیا ارتودنسیتو انجام بدن😍😍
خلاصه اینم از روز من ، بقیشم که رفتیم خونه و شب هم دوباره رفتیم زمین چمن و کلییی اسکیت بازی کردم🤏🏼