هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
بیستوچند سالگی من برای رفتن تو زود بود. سیوچند سالگی دوستانم برای بیتو شدن زود بود. من حالا حسودی میکنم به آنها که پنجاه و شصت سال از عمرشان را در عصر تو گذارندهاند. برای آنها که موی سپید توی سرشان دارند. ما سنی نداریم برای دیدن تابوت تو. ما سنی نداریم برای قدم زدن پشت سر تابوت سنگین تو. ما برای گریه بر پیکر چاکچاکت زیادی بچهایم. شانههای ما برای حمل پیکرت هنوز نحیف است. ما آنقدر جوانیم که دنیای پیش از تو را هیچگاه ندیدهایم. تا دنیا بوده، تو همیشه بودهای. ما همانیم که ما را «بچههای عزیز من» خطاب میکردی. تازهتازه خوب و بد را فهمیده بودیم. تازه داشتیم میفهمیدیم که چه گراننعمتی بر سرمان است. افتاده بودیم جلو و سنگت را پیش همه به سینه میزدیم. حرص میخوردیم از توهینها به تو؛ مینوشتیم، بحث میکردیم، دعوا میکردیم. در دنیای عیشونوشها و بیوطنیها، ما آدم تو بودیم. ناگهان صبح یک روز سیاه زمستانی تصمیم گرفتی که بروی. حالا ما یتیمانی جوانیم خیره بر تابوت تو. در فکر اینکه سالهای بیتو را چگونه باید زیست. ما زندگی در دنیای بدون تو را بلد نیستیم. نباید میرفتی عزیزم…
«مهدی مولایی»
@m_molaie110
هدایت شده از ننه ابراهیم🇮🇷
اگه هنوز مردد بودید و راه نیفتادید...
بیاید تهران...
شرایط خیلی بهتر از چیزی هست که تصور میشد...
ترجیحا مقصدتون قم و مشهد نباشه، تهران بهترین گزینه است.
@naneebrahim