چهها با جان خود؛
دور از رُخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند اینها!
که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط میگفت؛خود را کشتم و درمان خود کردم.
هدایت شده از گُؤْزِلِه.
شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟
من به این چارهی بیچاره دچارم هرشب...
به درختان جنگل گفتم:
چرا شما با این عظمت از تکه آهنی به نام تبر میترسید؟!
گفتند:ترس ما از تبر نیست
رنج ما از دسته ی آن است.
که از جنس خودمان است!!