هدایت شده از اِسکیزوـ؋ـِرنے
یک روز میفهمی
بیشترِ عمرت را صرفِ تبدیل شدن به آدمی کردهای که دیگران بتوانند دوستش داشته باشند.
لبخند زدی وقتی خسته بودی، سکوت کردی وقتی حرف داشتی، بخشیدی وقتی هنوز زخمت تازه بود، و گفتی «خوبم» وقتی خودت هم نمیدانستی دقیقاً چه چیزی درونت دارد فرو میریزد.
بعد یک شب، در سکوتِ اتاقت، با خودت روبهرو میشوی.
نه آدمی که خانوادهات میخواستند، نه آدمی که جامعه از تو ساخت، نه آدمی که برای دوست داشته شدن بازی کردی؛ فقط خودت.
و عجیبترین قسمتِ بزرگ شدن همینجاست:
میفهمی تمام این سالها از تنهایی نمیترسیدی؛ از این میترسیدی که وقتی همه بروند، بالاخره مجبور شوی خودت را ببینی.
-الف.میم
آرســـوッ
تـرشـُحـات مـغـز وَ دل.... 🧠🫀🫁 https://eitaa.com/joinchat/2662205197Ce5bb11c3d0
ممنون میشم همراه شید:)
هدایت شده از اِسکیزوـ؋ـِرنے
پیرمرد هر شب قبل از خواب، ساعت قدیمیِ روی دیوار را کوک میکرد.
سالها بود ساعت خراب شده بود و عقربههایش روی یک زمان مشخص مانده بودند.
یک شب نوهاش پرسید:
«چرا هنوز کوکش میکنی؟ وقتی که کار نمیکنه.»
پیرمرد لبخند زد و گفت:
«چون بعضی چیزها قرار نیست دوباره راه بیفتن...
فقط نمیخوایم قبول کنیم که ایستادهان.»
نوه چیزی نگفت.
پیرمرد هم برای آخرین بار ساعت را کوک کرد.
شاید آدمها هم همینطورند؛
گاهی سالها به چیزی جان میدهیم
که مدتهاست درونش
هیچ زمانی نمیگذرد.
-الف.میم
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنها امام غائب ندیدشان را از آنچه به
چشم میبینند بیشتر باور دارند...
#سکانس
سریال"رویای نمیه شب"