شاید بعضی آدمها از تنهایی نمیترسند؛ از دوباره اعتماد کردن میترسند. از اینکه یک نفر آرامآرام وارد زندگیشان شود، جای امنی برای خودش پیدا کند و بعد، درست همانجا را تبدیل به نقطهی دردشان کند.
برای بعضیها، تنهایی انتخاب نیست؛ جاییست که بعد از تمام رفتنها بالاخره در آن احساس امنیت کردهاند. جایی که لازم نیست حواست به حرفهایت باشد، لازم نیست خودت را برای کسی توضیح بدهی و لازم نیست مدام از خودت بپرسی: «این بار قرار است چطور آسیب ببینم؟»
شاید آدمها بد نباشند؛ شاید فقط بعضی دوست داشتنها بلد نیستند جز خودشان، دیگری را هم ببینند. دوست داشتنی که بیشتر شبیه مالکیت است، بیشتر شبیه نیاز است تا محبت.
و شاید برای همین، یک نفر تصمیم میگیرد با تنهاییاش کنار بیاید؛ نه از سر تلخی، بلکه چون فهمیده گاهی یک اتاق ساکت، از آغوشی که امنیت ندارد، جای گرمتری برای ماندن است.
— الف.میم
#از_شما_برای_آرسو
هدایت شده از اِسکیزوـ؋ـِرنے
گاهی آدم از زندگی خسته نیست؛ از نقشی خستهست که مجبور شده توی زندگی بازی کنه. از لبخندهایی که واقعی نبودن، از حرفهایی که برای فهمیده شدن نزد، از سکوتهایی که اسمشون رو گذاشتن بلوغ، و از زخمهایی که انقدر پنهانشون کرده که حالا برای توضیح دادنشون حتی کلمهای هم نداره. تلخترین اتفاق این نیست که کسی تو رو نشناسه؛ اینه که انقدر برای پذیرفته شدن تغییر کنی که یه روز، وقتی همه دوستت دارن، دیگه ندونی دقیقاً کدوم قسمتِ تو رو دوست دارن.
- آقای عین