هدایت شده از اِسکیزوـ؋ـِرنے
گاهی آدم از زندگی خسته نیست؛ از نقشی خستهست که مجبور شده توی زندگی بازی کنه. از لبخندهایی که واقعی نبودن، از حرفهایی که برای فهمیده شدن نزد، از سکوتهایی که اسمشون رو گذاشتن بلوغ، و از زخمهایی که انقدر پنهانشون کرده که حالا برای توضیح دادنشون حتی کلمهای هم نداره. تلخترین اتفاق این نیست که کسی تو رو نشناسه؛ اینه که انقدر برای پذیرفته شدن تغییر کنی که یه روز، وقتی همه دوستت دارن، دیگه ندونی دقیقاً کدوم قسمتِ تو رو دوست دارن.
- آقای عین
گاهی تمام چیزی که از یک آدم برایمان باقی میماند، جملهایست که هیچوقت به او نگفتیم.
نه اینکه دوستش نداشتیم؛ اتفاقاً آنقدر دوستش داشتیم که هزار بار در ذهنمان اعتراف کردیم، هزار بار حرفهایمان را کنار هم چیدیم و هزار بار تصور کردیم اگر روبهرویش بنشینیم، چطور از دوست داشتنش بگوییم. اما هر بار چیزی نگذاشت؛ ترس، غرور، فاصله، یا شاید این خیالِ سادهلوحانه که هنوز وقت داریم.
کاش میدانستیم بعضی فرصتها بیصدا تمام میشوند. یک روز به خودت میآیی و میبینی دیگر نه آن لحظه وجود دارد، نه آن آدم به همان نزدیکیست و نه حتی میتوانی مطمئن باشی اگر همهی حرفهایت را میگفتی، چیزی تغییر میکرد.
و با اینهمه، هنوز گاهی دلت میخواهد زمان فقط چند دقیقه به عقب برگردد؛ نه برای عوض کردن سرنوشت، نه برای نگه داشتن کسی به هر قیمتی… فقط برای اینکه یک بار، بدون ترس، نگاهش کنی و بگویی:
«نمیدونم بعد از این چی میشه؛ فقط میخوام بدونی که چقدر عاشقت بودم.»
شاید تلخترین حسرت، از دست دادن آدمها نباشد؛ حرفهاییست که بعد از رفتنشان، دیگر هیچکس جز خودمان نمیتواند بشنود.
-الف.میم
#از_شما_برای_آرسو