eitaa logo
{عـــاشــــقان ظـــهور}[³¹³]
823 دنبال‌کننده
23هزار عکس
10.2هزار ویدیو
201 فایل
•《﷽》• ❀حࢪف‌دلٺ‌ࢪابگوبێ‌آنڪہ‌ڪسےهویٺت ࢪابشناسڊ↯♥️ https://abzarek.ir/service-p/msg/1664157 ❀پاسخ ڼأشڹٲسمون📮⛱↯ ❥ @Nashenas_Zohor ❀شرایط‌وٺبلیݟاٺ↯💰 ❥ @Sharayet_Zohor ❀﴿ڪانال‌وقف‌ِآقامون امام زمانه🫀🙂﴾ ⁅ᗘ@Asheghan_zhoor
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام😉 خدا قبول کنه حضرت فاطمه نگهدارت🙂
رمان جدید کانال عاشقان ظہور:🌷 نام:عین‌شین‌قاف❤️ ژانر:شهادت_نظامی🙂 نویسنده:سادات بانو✍ 🌹 •••••••••••••••••• 🌹پارت اول رمان عین‌شین‌قاف🌹 ❤️ناشناس رمان عین‌شین‌قاف❤️
❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️ ❤️🎒 ❤️ بسم رب العشق❤️🌷 خدا نگاهی به حسین(ع) کرد و عشق ساخته شد❤️🌷 نام:عین‌شین‌قاف❤️ ژانر:شهادت_نظامی🙂 ❤️ ✍ تابان...! بله مامان بیا پایین برای صبحانه. چشم الان میام آرام آرام پله ها را پایین آمدم وقتی وارد آشپزخانه شدم با بهترین صحنه مواجه شدم به به چه غذای خوشمزه ای نوش جان پدر جان نمیان؟ چرا کم کم اون هم میاد .... سلام بابایی سلام عزیزم دیشب ساعت چند اومدید خانه... دیشب دیر آمدید منم خوابم برد. مشکلی نیست تابان جان بعد غذا بهت می گم چی کارت داشتم. باشه👍 ...... بفرمایید بعد از صبحانه پدر از من خواست یکم صبر کنم. تابان جان ببین گلم.... همه جا را سکوت گرفته بود. جان...؟ چی شد ادامه اش... بعد از چند دقیقه سکوت ادامه داد. عزیزم تو دیگه بزرگ شدی درسته؟؟ خوب معلومه😁 پس یعنی می تونی با چیزهای ناراحت کننده کنار بیای؟ صد درصد مطمئنی آره بابا جان بگو ....... باید یک چیزی درباره ی خودت بدونی... اشک داخل چشاش جمع شد. معلوم نبود می خواست چی بگه. مادر ادامه داد. عزیزم راستشو بخوای تو فرزند واقعی ما نیستی... یکم مکث کردم و بعد زدم زیر خنده. نویسنده:سادات بانو✍ 🌹
❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️ ❤️🎒 ❤️ ❤️ ✍ شوخی خیلی باحالی بود. خوب بابا جان من برم آمده بشم برم بیرون☺️ شوخی نیست واقعی هست ما تو را از پدر و مادر واقعیت خریدیم چون ما دختر نداشتیم اونها هم پول نیاز داشتن دیگه، می دانم درکشون می کنی. یهو هنگ کردم... اااااااین یعنی...... یهو حرفمو قطع کرد آره درسته یک کم تو حالت خودم ماندم بعدش اشک تو چشام حلقه زد بغض گلومو چنگ می زد ....... دویدم داخل اتاق و زدم زیر گریه کردم. باورم نمی شد خانواده ام منو چی فرض کردن که فروختن اصلا نمی توانم درک کنم ای کاش همش یک خواب باشه😭 وسط گریه ها خوابم برد با صدای در از خواب پریدم باز هم بابا بود که می خواست قانعم کنه ...... با چشم های خواب آلود و پر از اشک رفتم و در را باز کردم. سلام تابان جان تو را خدا ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم. عزیزم من اصلا مثل یک بچه که مال خودم نیست بهت نگاه نکردم من خیلی دوستت دارم اصلا انگار نه انگار بچه یکی دیگه ای... حرفاش زیاد به دلم ننشست. یه نگاه چپ کردم و در را بستم و رفتم داخل اتاقم.... نویسنده:سادات بانو✍ 🌹
❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️🎒❤️ ❤️🎒❤️🎒 ❤️🎒❤️ ❤️🎒 ❤️ ❤️ ✍ با دیدن این حرکت از من خیلی ناراحت و عصبانی شد ولی چیزی نگفت و آرام رفت یک زنگ به سارا زدم (دوست تابان) الو جان سلام سلام سارا میای به این آدرس که بهت پیامک می کنم من باشم و نیام حتما فعلا یا علی ...... لباس هام را عوض کردم و چادرم را پوشیدم از چشمای قرمزم معلوم بود گریه کردم. سریع از پله ها رفتم پایین بدون توجه به اطراف رفتم داخل آشپزخانه آبی به صورتم زدم و دویدم سمت بیرون. مادرم می خواست دنبالم بیاید ولی پدرم مانعش شد بزار راحت باشد. از خانه رفتم بیرون تاکسی گرفتم و به دوستم زنگ زدم و یک قرار داخل پارک گذاشتیم وقتی رفتم همه چیز را براش بازگو کردم سارا نصیحتم کرد و تا نزدیکای غروب باهام صحبت کرد و توجیحم کرد🙂 وقتی حالم بهتر شد یک تاکسی گرفتم و به خانه برگشتم داخل راه یک مغازه دیدم از تاکسی پیاده شدم و رفتم داخل مغازه مغازه ساعت فروشی بود واقعا ساعتای فشنگی داشت😍 دو تا ساعت برای پدر مادرم خریدم و چون مسافت باقیمانده کم بود تا خانه پیاده رفتم وقتی وارد خانه شدم دیدم مادر و پدرم هر کدام گوشه ای نشستن و ناراحت هستن. رفتم پیششون و هدیه ها را دادم و عذر خواهی کردم. مادرم خیلی خوشحال شد ولی معلوم بود بابا هنوز ناراحته😕 نویسنده:سادات بانو✍ 🌹
³ پارت اول رمان عین‌شین‌قاف❤️ امیدورام از خواندن اش لذت ببرید🌹
https://harfeto.timefriend.net/16552126211574 ناشناس رمان عین‌شین‌قاف❤️ لطفا نظرات خودتون را برای ما ارسال کنید🌷
سلام فاطمه جان قبول باشه در پناه حق
{عـــاشــــقان ظـــهور}[³¹³]
https://harfeto.timefriend.net/16552126211574 ناشناس رمان عین‌شین‌قاف❤️ لطفا نظرات خودتون را برای م
اعضای محترم لطفا هرپیامی رو به ناشناس مربوط خودش ارسال بفرمایید الان این ناشناس برای ادمین‌ رمان هست... حمایتی هاو.....پیام؛انتقاد؛صحبت و.... دارید درناشناس مربوط خودش ارسال بفرمایید.🌼 متشکرم🌺🌿
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 ۵۱ _خب زهرا جون خواهر اگه اجازه بدید امشب انگشتر نشونو دست حسنا خانمم بکنم! _بفرمایید مبارک باشه خاله سمتم اومد و انگشترو توی جا انگشتری زیبایی گذاشته بود جلو اومد و انگشترو دستم کرد بعد از اینکه رفت توی انگشتم همه صلوات فرستادن مامان و خاله بوسم کردن و تبریک گفتن _ببینم انگشترتو اجی! انگشترمو طرف فاطمه گرفتم _وای خیلی قشنگه مبارکت باشه عزیزم! _ممنون عزیز دلم انشاالله روزی خودت! هم همه ای به پا شد هرکی داشت در مورد یه چیزی صحبت میکرد فقط من و محسن ساکت بودیم و با لبخند بقیه رو نگاه میکردیم که محسن این سکوتو شکست _مبارکتون باشه _ممنون حسن اقا ایستاد و گفت _خب دیگه بیشتر از این زحمت نمیدیم دستتون درد نکنه مبارک باشه خاله هم کنار حسن اقا ایستاد _حسین اقا اگه میشه فردا بیایم حسنا خانمو ببریم خرید عقد چون دیگه وقت نداریم همین فردا فقط وقته! _بفرمایید اشکالی نداره خاله رو به من کرد و گفت _پس عزیز دلم فردا ساعت شش صبح اماده باش از ساعتی که خاله گفت مغزم سوت کشید اخه شش صبح که خیلی زوده ۳۱۳ ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby
منتظر³¹³‍: 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 عشق پاکــ🌱 ۵۰ _حسنا جان مامان بیاید پایین! _خب اقا محسن بریم؟! _اره بریم فقط یه لحظه من شماره اصلیمو فکر نکنم داشته باشید بهتون بدم کاری داشتید به اون خطم زنگ بزنید! _چشم بفرمایید شمارشو داد و از اتاق اومدیم بیرون فاطمه کنار خاله نشسته بود و حرف میزد خاله سر فاطمه رو بوسید و گفت _خب خداروشکر! عه سلام عزیزم اومدید پایین! _سلام بله نشستم کنار خاله _پاشو عزیز دلم بشین کنار شوهرت تنها نشسته! از حرف خاله خجالت کشیدم نگاهی به مامان کردم که با سر اشاره کرد که برم کنار محسن اصلا محسن حواسش به ما نبود و داشت با بابا حرف میزد گرم حرف زدن بود نیازی نیست من برم کنارش! اما خب مامان هنوز داشت نگاهم میکرد به اجبار و خجالت بلند شدم _خاله فداتشم لطفا این میوه هم بگیر بخور جون بگیری یکم! _چشم بشقاب میوه رو گرفتم و رفتم کنار محسن نزدیکش شدم روشو از بابا گرفت و نگاهم کرد و یه لبخند معنا داری زد و یکم خودشو کشید کنار تر سرمو انداختم پایین و نشستم کنارش با فاصله از استرس و خجالت با دستام بازی میکردم _بفرمایید حسنا خانم! سرمو چرخوندم محسن میوه ها رو پوست کنده بود و با سلیقه چیده بود توی ظرف از کارش خیلی خوشم اومد و نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم ‌.. ۳۱۳ ✍🏻 کپی رمان بدون ذکر منبع و حذف نویسنده حرام است🔥 •--------࿐✿࿐---------• @romane_mazhaby