14-HajHoseinYekta(www.rasekhoon.net)_07.mp3
زمان:
حجم:
2.56M
🕊🌹
🌹
#ثمینه
#لحظات_شهدایے 😍|•°
°•|📜 ماجراے دختر لهستانے
در جــاده چالوس تا...
°•|☺️ چہ جاهایے که
شهدا دستگیرے ڪردن،
°•|😇 یارڪِشے ڪردن...
#حاج_حسین_یڪتا 🎵|•°
#پیشنهاد_دانلود_شدیدا 💯|•°
🌹 @asheghaneh_halal
🕊🌹
😜•| #خندیشه |•😜
وای خــدای من
تو خـوده خوده جــوڪے😂😂😂
اصلا جوڪا رو از روی تو مےسازن😱
تو چــرا اصلا اون ساعت بیدار
بودی ڪوچولو😱
نڪنه از تــرس خوابت نبرده😁
آخ آدم به تو چــے بگــه
تو ڪلا شتـــر و هم رد دادی😄
از ارتفاعات جــولان
موشڪ فرستادن برات
از تــرست به غلط ڪردن افتادی😂
امتحــانش ضــرر نــداره
اینجوری مــا هم موشڪ
جــدیدمــون #دزفول و رونمایے
جــدی تــر مےڪنیم☺️😁
اگــه موشڪ لازمے ما مشڪلی نداریم
میفرستیم برات اونم نه یه دونه
جــوری میفرستیم ڪه ڪلا محــو بشے داداچ
بــه ڪوری چشم تو جشن
400 سالگیمونم مےگیریم👊👊
بشیــن سرجات ڪمتر هذیون
بگـوووو😂😂😂
#لـــا_ڪــپے😁
#یـــــس_نـــشر☺️
ڪلیک نڪے دچار هذیون میشے👇😄
•|😜|• @asheghaneh_halal
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
🌷🍃🌷 🍃🕊 🌷 #خادمانه | #چفیه #ختم_صلوات امروز بھ نیت: "طلبه شھیـد علےخلیلے" جمع صلوات گذشتھ 🌷 ۱۱۸۰
🕊🍃
🍃
#چفیه | #خادمانه
•• تشیع پیڪر پاڪ شهیدعلےخلیلے...
روز سوم عید...
سال 1393...
#شهید_امربهمعروف_نهےازمنکر..
#شهید_علےخلیلے
@asheghaneh_halal
🍃
🕊🍃
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
🕊🍃 🍃 #چفیه | #خادمانه •• تشیع پیڪر پاڪ شهیدعلےخلیلے... روز سوم عید... سال 1393... #شهید_امربهمعر
🌷🍃
🍃
#چفیه | #خادمانه
علےجان؟!
بیا وکمے دل دنیاپسندم را نهےڪنــ😔❤️
آرے نهے..
دوست داشتنت را منکر نمیشوم.. اما
••منڪری میشوم
تا نهےشده ی رفتار و حرف تو باشم..🙂✋🏻
آخـر تو به این
رُکن دیـن معروف بودی...
معروف به
🌸|امر به معروف و نهے از منکر|🌸
راستے!
یادم رفت بگویم..
تو امر به عاشقےڪردن های دل را
هم خوب بلد بودی...!!☺️🍃
نابلد من بودم ڪه جَوِ دنیا زمین گیرم کرده..
💛|..بههوایهمان خُلقوذات..|💛
بـےتوجــه نبودنـت
دستمرامیگیری؟
بغضے راه گلویم رابسته و نمیگذارد لب را زمزمه گر عاشقانه هایت کنم و تو بازهم با لبخندِ معطوفِ سیمایت،حول حالناے دلم میشوی...💔
|این قمه چه داشت که بعد از
سـه سال عذاب،آسمانےات کرد..|
#شهید_امربهمعروف_نهےازمنکر..
#شهید_علےخلیلے
#دست_نوشتهـ✏️]•
#مائده_عالےنژاد
@asheghaneh_halal
🍃
🌷🍃
🌸🍃•)
#قائمانه
هوایتــــــ مےزنــــــــد...
بر سر(•💭•)
دلمـــــــــ دیــــــوانــــــــہ...
مےگردد(•💞•)
چہعطرےدرهوایتـ...
هست(•✨•)
نـــــمــــــیــــدانـــــــــمــــــــ...
نمیدانم(•⁉️•)
#ادرڪنےیامهدے
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفرج
#خوشاسرےڪہباتوسامانگیرد
#سہ_شنبہ_هاے_جمڪرانے
🌸🍃•) @asheghaneh_halal
10.81M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸🍃
🍃
#شهید_زنده
📹 ..| انقلابے بودن تا کے؟
⚠️..| خطر معمولے شدن!
#حاج_علیرضاپناهیانـ
#پیشنهاد_دانلود👌
@asheghaneh_halal
🍃
🌸🍃
7.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
°🎯| #غربالگرے |🎯°
اینجــا در قلــب اروپـا☝️
#انگــلیس☝️
وای خــدا من با کپسول غذا
درست مےڪننـد😱😱
بــدتــر از ایــنم مگــه هست😱
بچـه هاشون از سطل #زباله
غذا مےخورنــد😱😱😱
فــــرنگـ بــدون سانســـــور🙄👇
📡| @Asheghaneh_Halal
عاشقانه های حلال C᭄🇮🇷
🎀🍃 🍃 #عشقینه #عقیق♥️ #قسمت_صد_و_یک ♡﷽♡ زهرا لبخندی به لب می آورد و ابوذر اینبار میگوید: دارم فکر م
🎀🍃
🍃
#عشقینه
#عقیق♥️
#قسمت_صد_و_دو
♡﷽♡
معنویات و مادیات .... چقدر زیبا از آن تعریف میکرد و چقدر تعادل میان این دو را زیبا ایجاد کرده بود!
و خب زهرا مضاف بر تمام علاقه ای که به این مرد داشت باید عاقلانه جلو میرفت... چقدر ممنون
صداقت مرد روبه رویش بود که آب پاکی را ریخته بود روی دستش!
حالا زهرا بود و انتخابش! اینکه کنار بیاید زندگی کنار این مرد سختی های خاص خودش را دارد!
_____________________
آیه نگاهی به ساعت انداخت و کلافه تکه ای از موزهای حلقه شده را در دهان سامره گذاشت.عقیله و پریناز با صدیقه خانم مادر زهرا گرم گفتگو بودند و بابامحمد و حاج صادق هم از
هر دری سخن میگفتند! حرصش در آمده بود که در آن جمع هرکسی مشغول کاری بودند و او بی کار ثانیه میشمرد!
امیرعلی در آغوش نورا بی تابی میکرد و عباس با نگرانی به پسرکش نگاه میکرد...بلند شد و به
نورا گفت: بده به من اگه اذیتت میکنه
نورا کالفه از جایش بلند میشود و به سمت آشپزخانه میرود و در همان حین میگوید: نمیخوادتو
بشین الان آروم میشه...
سیاوش همسر نورا با اشاره سر میپرسد که چه شده و نورا آرام میگوید:هیچی ...
آیه که رفتار آنها را زیر نظر داشت طاقت نیاورد و از جایش بلند شد و باببخشیدی به آشپز خانه
رفت.... میدانست نورا کلافه شده و نمیتواند خوب بچه را آرام کند!
حدسش درست بود نورا بی حوصله کودک با مزه را تکان میداد و مدام میگفت: خسته نشدی غر
غرو؟؟ آبرو برامون نذاشتی کولی باشی..
آیه از این لحن به خنده می افتد و میگوید: کمکی از دست من بر میاد؟
نورا سمت صدا بر میگردد و با دیدن آیه لبخند خسته ای میزند و میگوید:ممنونم عزیزم ...نه این
آقا پسر عادتشه از بس که لوسه داره دندون در میاره اینجوری میکنه
آیه نزدیک تر شد و گفت: الهی بمیرم خیلی درد میکشه ... حتما تبم داره
بہ قلم🖊
" #نیل_۲ "✨
#ڪپےبدونذڪرنامنویسندهومنبعمجازنیسد☺️
هرشب از ڪانال😌👇
🍃 @asheghaneh_halal
🎀🍃