✅ خاطره یی از جنگ
#داستان 218
« در خصوص ماسک »
✍ عبدالصمد زراعتی جویباری
♦️من در ارکان فرماندهی گردان رزمی آقا صاحب الزمان عج، در لشکر ۲۵ کربلاء بودم.
جوانی پر شور و البته احساسی...
بعد از شکست در عملیات کربلای چهار، فرمانده ی گردان ما شهید « جواد نژاد اکبر بابلی »، طبق دستور ما فوق، فرمان باز گشت به نقطه ی عزیمت را صادر کرده بودند.
اگر اشتباه نکنم، شهرک پاستوریزه در شمال غربی آبادان بود....
اما دشمن تمام منطقه را با جنگنده و یا با توپ خانه، شیمیایی زده بود!.
ظهر روز پنجم یا ششم دی ماه سال ۱۳۶۵ بود که، از تدارکات ناهار آورده بودند، استانبولی پلو!!، با کلی سنگ ریزه و شیشه خورده که معلوم نبود، از کجا در دیگ های غذای ما، سر در آورده بود!!.
در حین پخش غذا، تعدادی از بچه ها به یک باره بی حال شده بودند، وضعیت بدون علائم هشدار بود، وقتی فهمیدیم که آن جا را هم شیمیایی زدند، بچه ها ماسک زدند و جلوی تلفات بیش تر گرفته شد.
مجروحین را با هر وسیله یی که پیدا می شد، به مراکز درمانی می رساندیم.
من هم با موتور کراس ۱۲۵ فرماندهی، بچه های آلوده را به بیمارستان نیمه فعال و شبه مخروبه ی نفت آبادان، منتقل می کردم.
پس از دو سه باری که دو تا، دو تا را با چفیه دور کمرم می بستم، تا نیافتند و به بیمارستان می بردم، متوجه شدم « آقای بابایی » یکی از بسیجی های ساروی که مرد میان سالی هم بود، ماسک ندارد و در گوشه یی افتاده و اطراف دهان اش را کف پر کرده و اشک، مثل آب روان از چشمان اش می ریزد، تند و تند نفس می کشد و سرفه می کند....!!.
بدون هیچ درنگی ماسک را از روی صورت ام در آوردم و به صورت اش بستم، تقلا می کرد که نگذارد ولی او واجب تر بود، چفیه را خیس کردم و روی صورت ام گذاشتم، هوا بسیار سرد بود، با چفیه ی خیس، سرما تا استخوان ام، راه پیموده بود!!، اتفاقٱ در حین انتقال او، در خروجی خیابان شهرک به کمر بندی آبادان به خرم شهر، گلوله ی شیمیایی خورده بود و دود سفید ناشی از آن، که بوی چمن تازه درو شده را داشت!، تا وسط خیابان امتداد می یافت و از میان آن گذشتم.
⬅ این را نگفتم که خودی نشان بدهم و یا کار شاقی کرده باشم، بلکه این کار ها متداول ترین رفتار در میان همه ی رزمنده گان بود....
👈 حالا ببینید که ماسک فروش های هم وطن ما، چه قدر از خود گذشته گی دارند!!.....
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
💿فایل تصویری
📌موضوع: هر وقت گرفتار شدید به
به این چهارچیز فکر کنید!
🎙ایت الله مجتهدی
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾
🕊 آشکارا
نهان کنم تا چند؟
دوست می دارمَت
به بانگ بلند..
#عراقی
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾
💫✍
#داستان 219
#داستان_شب
حاکم نیشابور برای گردش و تفریح به بیرون از شهر رفته بود، در آن حال مردی میان سال در زمین کشاورزی خود مشغول کار بود.
حاکم تا او را دید بی مقدمه به کاخ برگشت و دستور داد کشاورز را به کاخ بیاورند.
روستایی بی نوا با ترس در مقابل تخت حاکم ایستاد. به دستور حاکم لباس گران بهایی بر او پوشاندند.
حاکم گفت بهترین قاطر به همراه افسار و پالان خوب به او بدهید سپس حاکم از تخت پایین آمد و گفت میتوانی بر سر کارت برگردی ولی همین که دهقان بینوا خواست حرکت کند حاکم کشیده ای محکم پس گردن او نواخت.
همه حیران از آن عطا و بیاطلاع از حکمت این جفا ، منتظر توضیح حاکم بودند.
حاکم پرسید : مرا می شناسی؟
بیچاره گفت : شما حاکم نیشابور و تاج سر رعایا و مردم هستید.
حاکم گفت: آیا قبل از این همه مرا میشناختی؟ مرد با درماندگی و سکوت به معنای جواب نه سرش را پایین انداخت.
حاکم گفت: بخاطر داری بیست سال قبل با هم دوست بودیم و در یک شب بارانی که در رحمت خدا باز بود دوستت گفت خدایا به حق این بارانِ رحمتت مرا حاکم نیشابور کن و تو محکم بر گردن او زدی که ای ساده دل! من سالهاست از خدا یک قاطر با پالان برای کار کشاورزیم میخواهم هنوز اجابت نشده آن وقت تو حکومت نیشابور را می خواهی؟
یک باره خاطرات گذشته در ذهن دهقان مرور شد.
حاکم گفت: این قاطر و پالانی که میخواستی ، این کشیده هم تلافی همان کشیده ای که به من زدی.
فقط میخواستم بدانی که برای خداوند دادن حکومت نیشابور یا قاطر و پالان فرق ندارد. فقط ایمان و اعتقاد من و تو به خداست که فرق دارد.
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
به به ❤😍
صبحتون بخیر
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾
#همسرانه
وقتی
دو قلب برای یکدیگر بتپد 💞
هیچ فاصله ای دور
و هیچ زمانی زیاد نیست ⏰
" محکم ترین "
برهان عشق
" اعتماد " است
┈┈••✾❀🕊♥️🕊❀✾••┈┈
@Atredelneshin_eshgh🔮🌾