I absolve you of all the death and destruction I've caused as a result. And you know why ?
Because you are my brother , and I love you , and there's nothing you could ever do to change that.
-Damon Salvatore
هدایت شده از 𝇌ິ(😭) انجمن فرشتگان 𝇌ິ ᮫
https://eitaa.com/joinchat/1855391477Cf80704e529
بیاید گپ 🗣️
هدایت شده از 𝓗𝐚𝐰𝐤𝐢𝐧𝐬
خیلی وقته چالش نزاشتیم
این عکس پر کنید بیاید پی بفرستید ببینم تو مغزتون چی میگذره🌚🎀
pv: @Steve_Harringto
ch: https://eitaa.com/joinchat/817497806C6716805a82
هدایت شده از •·کالیگو·•
داشت میرفت
چشمانش اما، میگفت "کاری کن نروم! صدایم کن، دستم را بگیر، مرا برگردان.."
و من تنها نگاهش میکردم؛
خاموش، شلوغ،..
او آرام قدم برمیداشت، ولی هر گامش فریاد میزد "چیزی بگو دیگر، میخواهی همینطور بایستی و تماشا کنی که میروم و برای همیشه ترکت میکنم؟ نمیخواهی مرا در کنارت نگه داری؟"
و من، همچنان تنها نگاهش میکردم؛ هنوز خاموش و شلوغ.
خنجری از جیبش درآورد، کف دستش را برید، فشرد، حرکتش داد، نگاهی به آن و سپس به من کرد، و رفت.
نوشتۀ خونینش آخرین یادگاریاش بود؛ "فقط کافی بود صدایم کنی، تا نروم و با نهایت سرعت به طرفت بدوم.."
و من، لعنت بر من، هنوز تنها رفتنش را تماشا میکردم؛ هنوز خاموش و شلوغ.
فقط اشکهای جگرسوزی که روی زمین ریخت میدانند که آن روز چقدر در درونم فریاد زدم که 'نرو، با من بمان، کاش میتوانستم تورا نگه دارم..فقط اگر شرایط جور دیگری بود..'
سختاست بود که تمام این مدت ایستاده رفتنِ ناخواسته و دلخوریات از خودم را نگاه کنم و بیآنکه بگویم 'چارهای نیست جز آن که بگذارم بروی، درحالیکه نه تو میخواهی بروی و نه من میخواهم..' ، تماشا کنم که دیگر درکنارم نخواهی بود…
-vi
هدایت شده از •·کالیگو·•
بعضی چیزها را
آدم ناگهان از دست نمیدهد
کمکم از دست میدهد؛
اما یک لحظه هست که
میفهمد دیگر نداردشان..
"چراغها را من خاموش میکنم - زویا پیرزاد"