I absolve you of all the death and destruction I've caused as a result. And you know why ?
Because you are my brother , and I love you , and there's nothing you could ever do to change that.
-Damon Salvatore
و چشمانش ، زیبا و در عین حال ، غمانگیزترین اثر هنری دنیا بودند . هنگامی که به آن دو گوی قهوهای خیره میشدی ، در نگاه اول ، زیبایی بیمثالش توان سخن گفتن از آدمی میگرفت ؛ و وقتی کمی دقیقتر میشدی ، انگار همهچیز واضحتر میشد و تازه حقیقت چشمانش را مییافتی . غمی در پس آن دو چشم لانه کرده بود که گویی مهمانی ابدیست و قصد ترک منزل هم ندارد .
غم اینکه کسی ترکش کرده باشد ؟ نه .
غمش بیشتر به مانند این بود که عزیزی را که از جان برایش عزیزتر است ، ترک کرده باشد. گویی که هفتتیری را به سوی قلبت نشانه بگیری و بعد ماشه را بکشی ؛ تیر در عمق قلبت نفوذ کند ، ذرهذره ، آرامآرام ، با دردی جانکاه ، اما تو را نکشد .
-t
در دلم بود که دلدار تو باشم ؛
وای بر من که ندانستم از اول ،
روزی آید که دلآزار تو باشم !
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم ؛
نه درودی ، نه پیامی ، نه نشانی.
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم ؛
زآنکه دیگر تو نه آنی ، تو نه آنی !
-فروغ فرخزاد
باران صبح ، نمنم میبارد ؛ و تو را به یاد میآورد که نمنم باریدی و ویران کردی خانه کهنه را.
-شمس لنگرودی
میان آفتابهای همیشه ،
زیبایی تو
لنگریست ؛
نگاهت
شکست ستمگریست ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا ،
روز دیگریست.
-احمد شاملو
و ناگهان ، همهچیز بوی خداحافظی گرفت.
میدانی ؟ دیگر چشمانش آن اشتیاق همیشگی را نداشتند ؛
لبخندهایش طعم تلخی میدادند ،
و دستانش دیگر با دستانم آشنا نبودند.
او رفت ؛ اما من هرگز غبار عشقش را از روی طاقچه قلبم پاک نمیکنم.
-t