و چشمانش ، زیبا و در عین حال ، غمانگیزترین اثر هنری دنیا بودند . هنگامی که به آن دو گوی قهوهای خیره میشدی ، در نگاه اول ، زیبایی بیمثالش توان سخن گفتن از آدمی میگرفت ؛ و وقتی کمی دقیقتر میشدی ، انگار همهچیز واضحتر میشد و تازه حقیقت چشمانش را مییافتی . غمی در پس آن دو چشم لانه کرده بود که گویی مهمانی ابدیست و قصد ترک منزل هم ندارد .
غم اینکه کسی ترکش کرده باشد ؟ نه .
غمش بیشتر به مانند این بود که عزیزی را که از جان برایش عزیزتر است ، ترک کرده باشد. گویی که هفتتیری را به سوی قلبت نشانه بگیری و بعد ماشه را بکشی ؛ تیر در عمق قلبت نفوذ کند ، ذرهذره ، آرامآرام ، با دردی جانکاه ، اما تو را نکشد .
-t