"مخفیگاه نویسندهٔ مرده"
شعر ها، کتاب ها، موسیقی ها، فیلم ها، همیشه منو نجات دادن.
آدما؟ هیچوقت...
"مخفیگاه نویسندهٔ مرده"
مارگارت در کتابخانه متروکه در بخش قدیمی عمارت قدم میزد که ناگهان، کتابی با ظاهری سیاه چشم او را میگرد. چشمش به نوشته ی بالای کتاب می خورد "ممنوعه". او می دانست که این کتاب ممنوعه ست، زیرا این کتاب متعلق به پرنسس تودسلید (به آلمانی یعنی آواز مرگ) هست. بی رحم ترین پرنسس تاریخ. افسانه ها می گویند هرکس تا به حال این کتاب را باز کرده است، ناپدید شده و جز یک قطره خون اثری از آنها نیست. حال که مار گارت، دخترکی مظلوم و رنج مشیده، راه جدیدی برای پایان دادن به زندگی خود یافته است تصمیم گرفته که آن کتاب را باز کند. او هم از مرگ هراسی نداشت ، هم می توانست به اسرار آن کتاب رمز آلود پی ببرد. بلاخره زمانش رسیده است. لحظه ای پر شور و حساس. چشمانش را بست و کتاب را به آرامی باز کرد. چشمانش را باز کرد، هیچ چیز جز تاریکی مطلق نبود. تنها چیزی که به خاطر دارد، سوزش شدید در عمق وجودش. هر دقیقه ساعت ها طول می کشید. او در دنیایی بی ابتدا گیر افتاده است.