آیتالله نجفی میگه تا اونروز نمیدونسته شهریار کیه وقتی از خواب بیدار میشه
از بقیه پرس و جو میکنه و وقتی میفهمه
شهریار واقعا وجود خارجی داره
میگه برن و بدون حرفی بیارنش قم
پیش آیتاللهنجفی😂
آیتالله وقتی شهریارو میارن پیشش
بهش میگه که شعری به اسم علیای
همایرحمت داره و همونجا شهریار
خودش میمونه و به قول امروزیا
برگاش میریزه .
بعد هم که آیتالله خوابشو تعریف میکنه
شهریار هم احساساتی میشه و گریه میکنه و این حرفا .
قصهی ما به سر رسید کلاغه به خونهش نرسید.